سلام

من خوبم

سبحان و باباش هم خوبن

امیدوارم همه شما هم خوب باشید

این 5 شنبه که گذشت خیلی غافلگیرانه متوجه شدم فقط یه هفته وقت دارم برای ویزای دائمی اقدام کنم

این روزها درگیر اون هستم

شریک همسری امروز اومد و هنوز نمی دونم که تونسته به نیت شومش برسه یا نه

سبحان بیدار شد من رفتم

100000 پوند

همه چی ارومه

من چقدر خوش بختم

راستی امشب یه برنامه من و تو گذاشت درمورد بچه های نارس

من اصلا نمی دونستم بچه 23 هفته ای زنده ممکنه بمونه

اخر برنامه گفت 100 هزار پوند خرج شده که این بچه 23 هفته ای زنده بمونه و بشه 3 ماهه! یعنی 5 ماهه

می ارزه؟ تازه معلوم نبود تا 2 سالگیش که ممکنه چه نقص عضو هایی داشته باشه خداییش قیافشم شبیه بچه های نرمال نبود

نمی دونم.

تصمیم خیلی سختیه برای پدر و مادر که بخوان تصمیم بگیرن دستگاه را قطع کنن یا نه؟ اما اگه بچه ناقص بشه و وقتی بزرگ شد بگه من نمی خواستم شما خواستین من اینجوری زنده باشم. ادم چی بگه بهش؟

خدایا خودت بچه سالم به مادر ها و پدر ها مرحمت کن. الهی امین

برم بخوابم که فردا ظهر مهمونی دور همی زنونه دعوتیم. من و سبحان!

ساعت 12 شب و سبحان نیم ساعتی میشه که خوابیده. منم برم از تایم خوابم نهایت استفاده را ببرم تا دوباره که حوالی ساعت 4 یا 5 بیدار میشه.

شب خوش


3 ماهگی سبحان/ازدواج مجدد

دوستان سلام

بازم سبحان رو خوابوندم و اومدم اینجا

همین الان اینترنتی از چین کلی خرید کردم!!! 5 تا پالتو که دو تاش واسه همسریه. دو تا کمربند برای همسری! 

نمی دونم این سبحان چرا با این وبلاگ من مشکل داره دوباره بیدار شد!

من زودی می یام برم بندازمش رو پام تا کامل بیدار نشده یه تکونیش بدم!

خوب اومدم انگار نمی خواد دوباره بخوابه. الان رو پامه! 

داره زور می زنه دستاشو باز کنه/ اخه موقع خواب قنداقش می کنم! باز نمی تونه بخوابه.

راستی خریدام با پول پستش شد 211 پوند.پول های سبحانه که همین جور حیف و میل میشه. بمیرم واسه پسرم. از ماه بعدی واسه خودش پس انداز می کنم.انشالله

اینجا یه قانونی هست که اگه بخوای وامی را که از بانک میگیری بیمه می کنی. من کامل جریانشو نمی دونم فکر کنم منظورش اینه که اگه تحت شرایطی تو نتونستی قسطاتو بدی این بیمه به جای تو پرداخت می کنه یا فقط سودشو به بانک میده . والا خوب نمی دونم جریان این بیمه چیه. خلاصه اینکه همسری چند سال پیش چند هزاری وام گرفته بود و اون زمان بیمه اجباری بوده که هر ماه علاوه بر قسط یه مبلغی هم بیمه می دادی! الان این بیمه راب رداشتن یعنی دلبخواهیش کردن و اونایی که تو اون سال ها این مبلغ را دادن می تونن برن از بانک شکایت کنن و پس بگیرن اون مبلغ رو به علاوه سودش که بانک تو این مدت پول دستش بوده. هی هر روز یکی زنگ میزد خونه یکی زنگ میزد به موبایل همسری یا ایمیل می یومد از این شرکتای حقوقی و وکیل ها جورواجور که همسری بره شکایت کنه از بانک. یعنی اونا به جای همسری شکایت کنن و حدود 20 تا 30 درصد خسارتی که بانک میده از اونا بشه. بالاخره همسری به یکیشون جواب مثبت داد و اون شروع کرد خیلی از دوستای همسری مبالغ چند هزاری خسارت گرفته بودن ما هم به دلمون همون صابون را زدیم اما فکر کنم این وکیله نتونست خوب از پرونده همسری دفاغ کنه اون روز از بانک جواب نهایی اومد که 400 پوند خسارت میده که 168 تاش واسه وکیل هست. امروز هم با پست چک بانک اومد.

راستی منم بالاخره حساب باز کردم البته حساب جاری نیست حساب پایه هست. 6 ماه بعد می تونم تبدیل به جاری بکنمش خودمم نمی دونم چه فرقی با هم دارن. فکر کنم تنها فرقش اینه که تو این جساب بانک چیزی به من نمی ده! یعنی خانومه همینو گفت! فکر کنم اینجوریه که با اون حساب جاری می تونم طبق توافق اولیه از حساب پول بیشتر بردارم و کم کم اونو با سودش پس بدم. یعنی همون کریدیت و اعتبار! خوب منم همچین چیزی لازم ندارم فقط می خوام پول بزارم تو حسابم و کارای اداری را خیلی راحت می کنه حساب بانکی داشتن.

راستی بریتیش تست را هم پاس شدم. جمعه امتحان داشتم.

می خواستم از این هفته درایوینگ را شروع کنم که نشد. چون شریک همسری یهویی رفت ایران! اونم واسه چه کاری؟ همسر دوم اختیار کردن!!!!!!!!!!!!!! بین رفیقای فابریک همسری که 4 تان همشون مثل من خانوماشون تو ایران بزرگ شدن فقط این خانومش تو کابل هست. اینم تو این 2 سالی که ما اومدیم به فکرش اینجور رسیده که خانوم من عقب افتادست و منم باید برم از ایران زن بگیرم تا از بقیه رفیقا عقب نمونم!البته این فقط طرز فکر مغز مریض و خودکم بین خودشه! وگرنه خانومش را من دیدم از همه ما خوشکل تره تازه دانشگاه هم رفته! از همه مهم تر 8 سال نامزد مونده به پای این اقا اونم وقتی این اینجا اقامت نداشته و غیر فانونی بوده! 3 سال هم میشه که عروسی کردن البته بنده خدا چند بار کارای درخواست ویزاش رد شد. 

الان بهانه این اقا اینه که من زنمو خودم انتخاب نکردم و مامان بابام انتحاب کردن! خوب ادم حسای الان یادت افتاده؟ همون موقع عروسی یادت می یفتاد نه الان؟

خلاصه همه جا را پر کرده که من زن با کلاس می خوام و رفته از ایران زن بگیره! نمی دونم کدوم خری می خواد بهش دختر بده! اون شب مهمون داشت بحثش شد بین من و اون دو تا خانومای رفیقاش که اینجا همو زن داداش صدا می کنن. ما ها هم با هم مثل خواهر می مونیم.این دوستم می گه اره این اقا فکر کرده میره از ایران زن میگیره همه دخترای ایران بزرگ شده مثل ما بساز و اهل زندگی ان؟ پاشون برسه خارج ولت میکنن میرن دنبال همون زندگی ای که به خاطرش اومدن حارج. منم چیزی نگفتم.یه مثال زنده هم زد. البته به دوستای ایرانی عزیزم برنمی خوره اما اینجا همین جور جا افتاده! یکی از اشناها با یه دختر ایرانی تو چت اشنا شد و خودش هم اون موقع قانونی نبود و خلاصه عاشق و معشوق و از این حرفا تا حدی که پسره کلی پول داد به یه افغان ( اهل سنت) که بره دختره را به اسم زن خودش بیاره! دختره هم از ایران پا شد تک و تنها رفت افغانستان! بعدشم پاکستان تا این یارو رفت کارای ویزاشو کرد و به اسم زن خودش اوردش اینجا!این بنده خدا که رفت فرودگاه دنبالش دید اونی که این فکر می کرده با اونی که اومده زمین تا اسمون فرق داره یعنی عکسای نوجوونیشو فرستاده بوده تا حدی که همسری الان تعریف می کنه که ما عکساشو دیدیم گفتیم این زیر سن قانونیه و بهش ویزای ازدواج نمیدن. خلاصه با خودش گفته بی خیال بریم زندگیمونو بکنیم. تا اینکه پارسال عروس خانوم اقامت دائمیش را گرفت و تو این 3 سال هم 2 تا بچه اورد. تا اقامتو گرفت یه روز دعوا راه انداخت و خودشو زد و خونی مالی کرد زنگ زد به پلیس که شوهرم منو زده!!!! این بنده خدا را بردن بازداشت و اینجا هم خشونت علیه همسر جرمش خیلی زیاده.خود زنه هم تمام اسباب وسایل خونه را بار ماشین کرد رفت یه شهر دیگه. جالا هرچی دنبالش می گردن که بیا رضایت بده این بابای بچه هاته بده تو زندان باشه کسی پیداش نمی کنه که! حال تو شکایت نامه چی گفته!این آقا به من تجاوز کرده تو اون سه سال زندانیش بودم به زور بالشت گذاشته رو دهن من منو حامله کرده من بچه نمی خواستم! اصلا این با من هیچ نسبتی نداره! که سند هم داشته واسه حرفش چون هنوزم به اسم همون یارو بوده که به اسم زنش اومده بوده! چند ماه شوهره زندان بود به همین سادگی! بعدشم زنه بعد 5 ماه برگشت رضایت داد به شرطی که شوهره پاشو تو خونه نزاره فقط خرجی بده و بس! الانم این بنده خدا شبا تو محل کارش می خوابه اما خرج بچه ها و زنه را میده و هر هفته میره واسش خرید می کنه خانومه هم واسه خودش خوشه. این همش داره دست و پا میزنه که زنه را راضی کنه برگرده خونه . همه میگن دیوونه شدی می خوای برگردی پسش زنی که این همه بهت تهمت زد؟  زندانیت کرد ابروتو برد؟ میگه فقط به خاطر بچه هام که مثل خودم بی پدر بزرگ نشن! این ادمو هر چی خواهراش میگن بیا ایران ما واست زن میگیریم میگه نه! اونوقت یکی مثل شریک همسری میره دنبال زن دوم! امیدوارم یکی گیرش بیاد که از زنه این بنده خدا بدتر ابروشو ببره تو شهر و رسواش کنه! یکی گیرش بیاد که نتونه جمعش کنه. زنه با کلاس می خواد دیگه اشالله یه بی سر و پای عاشق خارج نصیبش بشه که همین جور که این زنشو بی سرنوشت ول کرد اونم همین کارو با این بکنه.خداییش خیلی دلم درد کرده. بیچاره زنش. این همه سال با مادر شوهر و خانواده شوهر زندگی کرده به این امید که شوهرش میاد دنبالش میره سر خونه زندگیش الانم این باهاش این کارو می خواد بکته. آهش حتما اینو میگیره. خدایا یه کم به مردای ظالم عقل و رحم بده که با زندگی زن های مظلوم اینجوری بازی نکنن!

به مردای ما هم چشم باز و عقل بیشتر بده که نخوان به اون نگاه کنن و راهشو برن! به زبون ساده یه وقت مد نشه! اینا مثل گوسفند می مونن یکی به یه راه بره بقیه دنبالش راه می یفتن! این دوستمم اون شب می خندید و می گفت بقیه داداشا نشه این دفعه برن از افغانستان زن بگیرن! از ایران که زن گرفتن یه دفعه! کلی خندیدیم اما خنده تلخی بود ! ته دل هممون یه جورایی لرزید......

پی نوشت: امیدوارم به هیچ کس توهین نشده باشه. نه دخترای ایران و ایرانی و نه مردای افغانی! من فقط شرح وقایع کردم.

راستی دیروز تولدم بود / نمیگمم که چند ساله شدم اما همین قدر بگم که دارم پیر میشم!!!!!

راستی قهرمانی تیم ملی فوتبال افغانستان را به همه مردم رنج کشیده کشورم تبریک میگم انشالله این شادی ها بیشتر و بیشتر بشه. افغانستان قهرمان جنوب اسیا شد! دیشب خیابون های کشورم پر از شادی و هلهله و هیاهوی مردم بوده! جای ما خالی.

کالج/ نه

سلام دوستان

می دونم خیلی دیر به دیر می یام چون اصلا نمی تونم با لب تاب انلاین بشم. موبایلم هم فارسی نداره یعنی فونت عربی داره که چهار تا حرف چ پ ژ گ را نداره و اصلا باهاش راحت نیستم. 

معمولا وقتی سبحان روی پام خوابیده یا داره شیر می خوره می تونم بیام نت و در واقع نت هم هستم همون موقع ها ولی بیشتر تو فیس بوک هستم. حسابی فیس بوک باز شدم! 

الان دارم برای تست بریتیش می خونم و جمعه امتحان دارم! برای اقامت دائمی باید این تست را پاس کنم. 

جواب امتحان کالج هم اومد. ریدینگ که می ترسیدم قبول نشم پاس شد و عوضش رایتینگ که این همه استادم ازم تعریف می کرد که تو عالی هستی افتادم!!!!!! همش تقصیر استادم بود چون اعتماد به نفس کاذب بهم داد اصلا امتحانش را جدی نگرفتم. دیرم هم شده بود و اون موقع سبحان یه ماهه هم نشده بود و بیشتر از 4 ساعت بود تنها گذاشته بودمش تو خونه ! واسه همین هول هولکی یه چیزی نوشتم و پا شدم اومدم بیرون!

خلاصه که امسال تصمیم گرفتم کالج نرم! چون می خوام اگه خدا بخواد بعد از کریسمس بیام ایران و این یعنی موقع امتحانات کالج نیستم! البته امسال کلاسا برام رایگان میشه چون به خاطر سبحان بنفیت میگیرم! اونم چند مدل! خیلی کشور جالبیه نه؟ هم از اون طرف دولت بهمون کمک خرجی میده هم از اون طرف شهریه کالج را نمی گیره! و خیلی هزینه های دیگه را خودش به عهده می گیره! اون موقع که سبحان نبود همه را باید خودمون میدادیم چون به قول خودمون یارانه نمی گرفتیم! خلاصه اینکه چون کلاسام مجانی میشه اگه نصفه ول کنم یا امتحان ندم دیگه کالج قبولم نمی کنه برای سالهای بعد یا کلاسای دیگه! ای شد که تصمیم گرفتیم امسال کالج نرم. البته سبحان هم خیلی تو این تصمیم نقش داشت. چون از شیشه شیر نمی خوره و نمی تونم بزارمش مهد کودک!

وای من برم که پسرم داره گریه می کنه

شاد باشید

دوباره برگشتم

سبحان را خوابوندم و اومدم/

چند روز پیش یه کالسکه دیگه براش گرفتم که اگه اومدم ایران با خودم بیارمش چون واقعا اینجا ادم را تنبل می کنه. اینجا هیچکی اجازه نداره بچه را بغل بگیره ببره بیرون! واسه همین همیشه داخل کار ست یا کالسکه هست. خوب یهویی خیلی سخت میشه بخوای همه جا بغلش کنی! واسه همین دنبال یه کالسکه ارزون و خوب و سبک بودم که وقتی جمع میشه هم زیاد جا نداره که اگه با تاکسی یا اتوبوس جایی رفتیم راحت جابه جا بشه .و جا نگیره. از حراجی یکی گرفتم! 200 پوند بود شده بود 80 تا البته کاور بارونی نداشت با کاور روی پا برای سرما! اون دو تا را هم جدا خریدیم. البته کالسکه هایی هم بود که 50 پوند بود و این دو تا را هم با خودش داشت و هم اینکه چند کیلویی سبک تر بود اما بیشتر شبیه این کیفای چرخ دار خرید بودن تا کالسکه! البته همونا هم چند سال کار می کنه واسه ادم اما نخواستم یه چیز بی کلاس با خودم بیارم ایران!!!!! هر چی نباشه همه چشمشون رو آدمه و با خودشون می گن این از انگلیس اومده هاااا! خبر ندارن اینجا مردم خیلی ساده زیست هستن!خلاصه کل کالسکه واسم 120 تایی آب خورد.

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون! از وقتی بنفیت سبحان می یاد به حسابمون و یه بنفیت دیگه هم به خاطر کار همسری بهمون میدن که همسری نمی دونسته اون هم بهش تعلق میگیره و فکر می کرده چون کار ازاد داره هیچی بهش تعلق نمی گیره! که من رفتم تو سایت دولت و همه را خوندم و فهمیدم بهمون تعلق میگیره. فکر کن از درامد یه ماه همسری بیشتر بهمون کمک هزینه تعلق میگیره! من که سر از کار این دولت در نمی یارم! تازه ما اندازه نصف بقیه بنفیت می گیریم! خلاصه اینکه حالا کارت بانک همسری را میگیرم و با اعتماد به نفس بیشتری میرم خرید و کمی هم ولخرج شدم! البته همش واسه سبحان خرج می کنم!

حالا دیگه با خیال راحت مسافرت می کنیم !

امروز همسری بهم گفت که از هفته بعد وقتی صبح میره سر کار من وقتی برگشت برم کلاس رانندگی و هفته ای که عصر میره سر کار من صبح زود که سبحان خوابه برم کلاس! یعنی 7 یا 8! منم منتظر بودم که همسری خودش اینو بگه وگرنه منم همین تصمیمو داشتم. امیدوارم که بشه. یه علت مهم این تصمیم( سبحان بیدار شد همش 20 دقیقه خوابید) مامان اروز بود ما با هم کلاس رانندگی را شروع کردیم اما چون اون 3 هفته تاریخ زایمانش از من عقب تر بود به کلاساش ادامه داد و من نتونستم ادامه بدم! بعد از تولد دخترش اون کلاساش رو خیلی زود شروع کرد چون دخترش خیلی ارومه! هفته بعدی امتحان میده! امروز اینو که به همسری گفتم فکر کرد من ناراحت شدم که از اون عقب موندم! و البته خودش هم دلش نمی خواد من از بقیه عقب بمونم! واسه همین خودش اینو پیشنهاد داد! البته از حرف تا عمل خیلی راهه!

همسری برای پسر برادرش پول فرستاده که بره استرالیا! اینقدر زنگ زد و بهونه اورد که نمی دونم دانشگاه تق و لق هست و دیگه نمی تونم درس بخونم و اینده ندارم و اینا که همسری مجبور شد براش از شریکش پول قرض بگیره و براش بفرسته! سال اخر دانشگاه بود اما ول کرد و رفت! الان رسیده اندونزی! از اون طرف من تو سایت پناهندگی استرالیا خوندم که قانونش عوض شده و به هیچ وجه به کسایی که با قایق می رن استرالیا پناهندگی نمیده و همه را می فرسته به چند تا جزیره اطراف که دولت مستقل دارن و البته بیشتر بومی های همون منطقه توشون زندگی می کنن و کلا خیلی عقب افتاده هستن! به همسری گفتم! گفت من همین قدر وظیفه داشتم که براش پول بدم به خودش مربوطه که چی کار می کنه! الان اولویت پاهندگی تو همه با مردم سوریه هست و کرد ها! هزاره ها الان دیگه اولویت ندارن. امیدوارم کارش زودتر راه بیفته بنده خدا. دلم به پول همسری می سوزه ! 6 هزار پوند کم پولی نیست. چند سال طول می کشه که همسری این بدهی را پس بده.

شریکش هم از اون نامرد ها! 3 سال بیشتره که عروسی کرده قبلش هم 8 سال نامزد بود چون هنوز اقامت نگرفته بود نمی تونست بره عروسی کنه! مادرش براش نامزد کرده بود. الان هم دو بار کارای خانومش را کرد که بیاره اما هر دو بار رد شد. الان مادرش تصمیم گرفته بره ده زندگی کنه و زنش گفته من می خوام برم هرات با مادرم زندگی کنم. شوهره هم گفته پس طلاقت میدم یا یه زن دیگه میگیرم. تو را خدا می بینین! اینهمه سال به پاش نشسته حالا اینقدر راحت میگه طلاق؟؟؟!!!

سبحان داره گریه می کنه

من رفتم


2 ماهگی/ عید مبارک

سلام

خیلی وقته چیزی ننوشتم. 

الان سبحان کوچولو 2 ماهه شده! ختنشم به خیر گذشت در واقع اصلا تفاوتی با بقیه روزها نداشت. خیلی راحت و آسون!

این روزهای عید هم به خوبی گذشت کلی مهمونی رفتیم و کلی هم مهمون داشتیم با کمک باباش و گاهی هم مهمون ها هم تونستم پذیرایی خوبی بکنم هم مهمونی خوش گذشت. البته خواب شبش کمی به هم ریخته که امیدوارم دوباره درست بشه.

پنج شنبه اولین نوبت واکسنش هست امیدوارم زیاد اذیت نشه گل پسرم!

این قدر لباس کادو آوردن موندم این همه لباس رو چی کار کنم. با کلی شکلات! کاشکی من و همسری شکلات خور باشیم !

تا اومدم بنویسم سبحان شروع کرده به گریه. تا همین الان اروم بود هااااا

من رفتم

 

ختنه سبحان/ شب قدر

سلام

امشب اولین شب قدر هست. البته من شنیدم آقای سیستانی ماه رمضان را از 5 شنبه شروع کردن نه 4 شنبه یعنی امشب شب قدر نمیشه؟

ختنه سبحان هم به خیر گذشت و الان داره دوره نقاهت را می گذرونه. اندازه 1 دقیقه گریه کرد پسرم! بعدشم مرد بود و مامانشو اذیت نکرد. البته منظورم اینه که بیشتر از قبل بی قراری نکرد. گریه ها و بی خوابی هاش که دیگه واسه من عادی شده!

فقط دکتر گفته بود هر چند وقت کهنه شو باز بزاریم که هوا بخوره که گل پسر تو همون چند دقیقه همه جا را ابیاری می فرمایند. همه جای خونه شستنی شده! موندیم کجا این فرشو بشوریم؟ طبقه بالا خوبه رو اتاق لحاف پهنه! 

این شب قدری م را از دعاتون فراموش نکنید. برم که گل پسر می خواد گریه را شروع کنه.

التماس دعا

42 روزگی سبحان

سبحان را ختنه کردیم!

خدا خودش کمکمون کنه که بچم کم درد بکشه و زود خوب بشه

شما هم واسمون دعا کنید

39 روزگی سبحان

سلام

امروز پسرم 39 روز شده و فردا 40 روزه میشه. می خواستم یه پست فردا بزارم واسه 40 روزگیش برای ما مهمه که بچه 40 روزه بشه. اون روز یه سری کارای خاص انجام می دیم و می ریم چله گریز! 

بنده خدا سبحان دو روز بعد 40 روزگیش میبریمش که ختنه بکنیمش! میریم یه شهر دیگه.خدا کنه زیاد اذیت نشه. هوا هم گرمه پسرک منم حسابی گرماییه! 

می خوام اگه بشه 4 شنبه بریم خونه مامان آرزو اخه نی نی اون هم دنیا اومده و 11 روز از سبحان کوچیکتره! تا حالا نرفتم چون باید 40 روز یکیمون تموم میشد تا 40 به 40 نمی شدیم. خودم می دونم که اینها خرافاته اما احتیاط شرط عقله!هر کی یه چیزی میگه/ یکی میگه اگه 40 به 40 بشیم دیگه بچه دار نمیشیم یا اینکه بچه هامون ضعیف و مریض بزرگ میشن خدای نکرده! یه حرف دیگه هم که شنیدم اینه که هر کی بچه اش هرچی باشه بره خونه اون یکی بچه بعدی اون همون میشه یعنی من که پسر دارم اگه برم خونه مامان آرزو که صاحب دختر شده بچه بعدی اون پسر میشه و من دختر! البته اینا خرافاته! ولی من کمی تا حدودی به این یه قسمت عقیده دارم فقط به خاطر سلامتی سبحان! آدم وقتی مادر میشه حاضره هر کاری برای سلامتی و خوشحالی بچش انجام بده.

هنوز سبحان برنامه خواب و بیداریش تنطیم نشده. یه روز تمام روز رو گریه می کنه و یه روز دیگه بهتره! یه شب خوب می خوابه و شب بعدش تا صبح دو تایی بالای سرش بیداریم.

5 روز بود که شکمش کار نکرده بود اینقدر غصه می خوردم که نگو! که پسرم داره اذیت میشه که اگه یه وقت خدای نکرده همین جور ادامه پیدا کنه گرفتگی روده پیدا نکنه! و از این جور نگرانی ها! اخر سر همسری را فرستادم از یه مغازه افغانی واسم عرق نعناع گرفت و نبات زعفرانی و یه ادویه دیگه به اسم جووان بادیان! منم جوشوندمشون و تو شیشه انداختم و گذاشتم کمی خنک بشه و بهش می دادم روزی یه دفعه 50 میلی لیتر. 2 روز بعد شکمش کار کرد. البته یه نرمش شکم بود که یکی از دوستام بهم یاد داد گفت دکتر سر بچه اولش بهش اینجوری گفته که پاهای بچه را به سمت شکمش خم کنه و ورزشش بده.منم همه اینا راب ا هم انجام دادم تا شکمش کار کرد. الانم 3 روزه که خدا را شکر پشت سر هم شکمش می زنه.به قول دوستم مادر شدن همینه دیگه حتی واسه پی پی بچه ات هم میشینی گریه می کنی که چرا نمی یاد؟!!!!!

یه بحثی در مورد شیر خشک راه افتاد تو خونمون بین من و چند تا از دوستام که هر کدوم چند تا بچه بزرگ کردن. هر سه تاشون می گفتن که شیر خشک بهتر از شیر مادره! چون شیر مادر بچه را لاغر می کنه و بچه بعد از 6 ماهگی که باید غذای کمکی بخوره کم اشتهاست و همش دلش به همون یه ذره شیر مادرش خوشه و چیز دیگه ای نمی خوره واسه همین لاغر میشه. اما شیر خشک بچه را چاق می کنه و تپل! منم چیزی نگفتم . اما تو دلم گفتم کم که هر جوری باشه تا 6 ماه که کامل به سبحان شیر میرم شاید بعد از اون شیر خشک هم بهش بدم. راستش این جریان کم اشتها بودن بچه ها را خودمم دیدم. 

سبحان خیلی بغلی شده! تو بغلم می خوابونمش همین که می زارم تو جاش جیغ می زنه. هیچ کاریشم نمی شه کرد. الان هم داره جیغ میزنه!!!

من رفتم/

34 روزگی سبحان

سلام

سبحانم امروز 34 روزه شده. کم کم داره اخلاق همدیگه دستمون می یاد اما هنوز خیلی راه داره. هر سازی آقا سبحان می زنه من و همسری باهاش می رقصیم!

البته بیشتر من ! چون همسری میره سر کار و نمی تونه با سبحان سر و کله بزنه واسه همین از وقتی رفته سر کار اتاقشم جدا کرده. بازم نمی تونه شبا راحت بخوابه چون صدای گریه سبحان تو کل خونه می پیچه چه برسه به اتاق بغلی که دیوارشم یکیه!سبحان شبا ساعت 1 می خوابه و 4 صبح بیدار میشه و تا شیر بخوره و دوباره بخوابه میشه 5:30 و بعدشم می خوابونمش و این بار 7:30 یا 8 بیدار میشه و تا 10 صبح بیدار نگهش می دارم چون اگه بخوابونمش هر 5 دقیقه بیدار میشه. می زارم خوب خسته بشه تا وقتی خوابید خوابش عمیق باشه با اینحال بازم چند بار بیدار میشه. در طول روز برنامه منظمی نداره و من کلا باید در خدمتش باشم هم می خواد بخوابه هم نمی خواد بخوابه. اگرم بخوابونمش گاهی به 2 دقیقه هم نمی رسه بیدار میشه. یعنی کلا من در حال خوابوندن این بچه هستم و اونم از همین تو بغل بودن و لالایی خوندن خوشش می یاد همین که می زارمش سر جاش بیدار میشه. کلا کمر درد و کتف درد و شونه دردم از بس تمام روز یه جا می شینم.

البته این چند روز هوا خوبه ساعت 8 دو تایی میریم تو حیاط و همون جا سعی می کنم تا میشه بیدار نگهش دارم. واسه خودمم خوبه. به شدت افسردگی گرفته بودم و البته هنوزم کم و بیش هست. از بس تو اون اتاق خواب بالا سر سبحان نشسته بودم و باهاش سر و کله زده بودم اونم اتاق خواب تاریک و به هم ریخته و شلوغ! خداییش افسرده شده بودم. هر دفعه سبحان گریه می کردم منم باهاش گریه می کردم. الان دیگه همین که صبح بیدار میشه می یایم طبقه پایین. منم بعضی وقتا که گریه می کنه محلش نمی دم میرم آشپزخونه به کارام می رسم ظرف می شورم و از این کارا. خلاصه خودم از اتاق خواب می کشم بیرون چون به هر حال که این پسر نمی خوابه چی الکی تو اون تاریکی بشینم؟

هنوز ختنه نکردیمش! قبل از 40 روزگیش تصمیمشو داریم!اصلا فرصت نمیشه.

کلی لباس واسش کادو آوردن موندم چی کارشون کنم!

فردا میریم واسش گواهی تولد بگیریم. از قبل وقت گرفتیم. فرم چایلد بنفیت را هم خواستن که ببریم. قراره این همه سال که به دولت مالیات دادیم به خاطر سبحان یه چیزی پس بگیریم. البته زیاد نیست هفته ای 20 پونده! البته یه جور بنفیت دیگه هم هست که بیشتره و ما فکر می کردیم به ما تعلق نمی گیره چون همسری کار آزاد داره. که من تو انترنت سرچ کردم و زنگ زدیم سوال کردیم دیدیم به ما هم تعلق می گیره! حسابی قراره از این استعمار پیر مو بکنیم! البته همشو تا قرون آخر که هیچی بلکه چند برابرشو ازمون گرفته و می گیره! بازم دلمون خوشه والا!

برم سبحانو بخوابونم که سر و صداش در اومد!

واسمون دعا کنید که ختنه سبحان به خیر بگذره!

26 روزگی سبحان

سلام

امروز گل پسرم 26 روزه شد.

همش روزها را می شمارم تا زودتر بزرگ بشهو از بس که نا ارومه و همش گریه می کنه و میگم شاید بزرگتر بشه بهتر بشه.

خیلی بغلیه! 

اونم مدل ناجورش باید همش بندازیش هوا و بگیریش. از کت و کول افتادم. دست و کمر نمونده واسم!

باباشم 6 روز میشه که مثل سابق میره سر کار یعنی امشب ساعت 1 می یاد خونه. خیلی واسم سخته تنهایی. دارم از بی خوابی از پا در می یام.

بازم خدا را شکر. بچه داری این چیزا را هم داره. هر وقت به همسر ی میگم خستم یا بی خوابم میگه الکی بهشت زیر پای مادران که نیست بعدشم به خودش میگه زیر پای ما پدرا که دوزخه! پس من میرم بخوابم! اما خداییش کمک می کنه. 

من برم که سبحان بیدار شد


17 روزگی/ شیر خوردن سبحان

سلام

امروز پسرم 17 روزه شد!

بالاخره تو 17 روزگی سینه را گرفت و شیر خورد. امروز واقعا احساس مادر بودن کردم. یعنی اخساسم کامل شد. وقتی پاره تنت از عصاره وجود تو تغذیه می کنه یه پیوندی بوجود می یاد که واقعا زیبا و دوست داشتنیه! از پسرم ممنونم که این احساس را از من دریغ نکرد!خدایا شکرت. کلی من و باباش نذر و نیاز کردیم تا این وروجک سینه را قبول کرد. تازه مامان بزرگش و خاله هاش چقدر نذر کردن. چند بار مامانم سفره صلوات گرفت و نذری داد.خدایا شکرت خیلی دوست دارم. این 17 روز خدا می دونه چه گریه ها کردم و چه غصه ها خوردم که یه وقت خدای نکرده مجبور نشم پسرمو با شیر خشک بزرگ کنم.بازم خدا را شکر...

امروز یکی از دوستان اومد دیدن سبحان. همسایمونه! بیشتر شب ها را قبل دنیا اومدن سبحان همون جا بودم.برای پسرم یه پلی مت یا همون تشکچه بازی یا نمی دونم به فارسی چی میشه! آوردن. من هر چی می خریدم با مامان هانیه می گفتم و مشورت می کردم. تنها چیزی که نخریده بودم همین بود که اینم برامون هدیه آوردن! دستشون درد نکنه.

الان منتظرم مامانم اینا آنلاین بشن تا خوشحالشون کنم.

از دعاهاتون ممنون

بازم برامون دعا کنین!

خدانگه دار

13 روز/نیمه شعبان مبارک

سلام

نیمه شعبان همگی تبریک البته می دونم که الان دو روز گذشته اما اینترنتم قطع بود و البته سرمم شلوغ!

پسرم امروز 13 روزه شده و انشالله همین جور سالم و سلامت باشه. خیلی نگرانشم چون شیر از سینه نمی خوره و باید براش شیر بکشم یا به قول اینا اکسپرس کنم! همش حواسم خست که شیردوش و ظرف های شیرو بشورم و امروز هم یه استرلایزر خریدم اینترنتی و همه چیز رو تو مایکرویو استرلیزه کردم. خدا کنه شیرم کم نشه تا سبحان کمی بزرگتر بشه و بتونم کنار شیر خودم بهش شیر کمکی بدم!حداقل 3 یا 4 ماهه بشه! 6 ماهه بشه که عالیه عالی میشه. دلم می خواد پسرم شیر خودمو کامل بخوره!

دیشب با مامانم اینا چت می کردم. آبجیام همه بودن و بچه هاشو به علاوه زن داییم! با هم صحبت کردیم. آخرش سبحان اینقدر گریه کرد که اشک مامانم و آبجیم اون طرف در اومده بود. از اینکه من اینقدر درمونده شده بودم و سبحان هم یه سره جیغ می زد و هر کاریش می کردم آروم نمی شد. آروغش در نمی یومد. نمی دونم چه مشکلی داره وقتی شیر می خوره بعدش خیلی سخت آروغش در می یاد. اینم همش جیغ می زنه. باباش هم رفته بود سر کار! امروز هم رفته سر کار الان زنگ زد که نمی تونه شب بیاد و شریکش جای دیگه رفته. یعنی ساعت 1 می یاد ناراحت شدم اما نمی شه کاریش کرد. دیشب هم وقتی اومد باهاش حرف نزدم چون خیلی خسته و ناراحت شده بودم انگار تمام غمای دنیا ریخته بود تو دلم. از اینکه اینقدر تنهام! که اینقدر پسرم مظلومه که ساعت ها گریه می کنه و من نمی تونم ارومش کنم چون بلد نیستم. چون تنهام نه مامانی نه آبجی ای هیچکی!خلاصه اینقدر ناراحت بودم که وقتی همسری اومد باهاش حرف نزدم فقط همین جوری اشکام می رفت. اونم فهمید که سبحان خیلی اذیتم کرده!خلاصه امیدوارم امشب مثل دیشب نشه و سبحان پسر خوبی باشهو خدا کنه!

راستی دو شنبه روز میلاد امام زمان روز خیلی خوبی بود. دوستم که اونم حامله بود و 3 هفته از من عقب بود 5 روز زودتر دخترش دنیا اومد . فکر کنم زایمان راحتی داشته یعنی زایمان کوتاهتری نسبت به من داشت . من 13 ساعت زایمانم طول کشید و دوستم 6 ساعت. شب ساعت 1 زایمان کرد و فردا صبح مرخص شد برعکس من که 4 شب موندم بیمارستان. اسم دخترش را عسل گذاشته. خدا حفظش کنه.

خوشحالی دوم واسه نوه خالمه که تو ترکیه دنیا اومد. اونم یک ماه زودتر دنیا اومد و تو همون شب!خدا حفظش کنه. یه پسر ناز به اسم سید واحد!

از گروه ما من نفر سوم بودم و دوستم نفر چهارم! هنوز سه چهار نفر دیگه ای تو نوبت زایمان هستن! خدا به همشون کمک کنه.

خوب من برم واسه پسرم شیر بدوشم تا از خواب بیدار نشده!

واسمون دعا کنید! 

همیشه شاد باشید!

عید/ تولد ! نی نی کوچولو/

سلام

ماه شعبان بر همگی مبارک

اعیاد و ولادات خجسته ای را داشتیم و داریم.

تولد امام حسین را داشتیم و حضرت عباس و همین طور امام سجاد. امیدوارم همه دوستان حاجتاشونو گرفته باشن.یادم می یاد بیشتر از 2 سال پیش که کربلا رفته بودم از خدا خواستم به احترام امام حسین و حضرت ابوالفضل، این دو بزرگوار ،منو همسری بعد از 7 سال دوری به هم برسیم و طعم شیرین پدر و مادر شدن را هم بچشیم. از بس دور و برم خانواده هایی را می دیدم که تو حسرت بچه می سوزن همون موقع از خدا خواستم و اسمش را هم نیت کردم که حسین بزارم. 

چهار شنبه ای که گذشت تولد امام حسین بود از صبح دردم شروع شد و روز پنج شنبه که تولد جضرت عباس بود پسر کوچولوم ساعت 3:55 دقیقه عصر به دنیا اومد!

من و همسری اسمشو" سبحان جسین " گذاشتیم اما احترام بزرگترها هم سر جاشه. با اون ها هم در حال رایزنی و مشورت هستیم.

فعلا که خسته و گیج این 4 شبی هستم که تو بیمارستان بودم. پسرم سینه را قبول نمی کنه و با بطری بهش شیر میدم. دعا کنید هر چه زودتر بتونم خودم بهش شیر بدم چون دلم نمی خواد مجبور بشم بهش شیر خشک بدم.

وروجک شب بیداره و روز خواب! الان همچین خوابه که بمبم کنار گوشش بترکونی حتی تکون نمی خوره!

خوب من برم که باباش اومد.

دعا یادتون نره

بای

روزهای آخر

سلام

حال همگی خوبه؟ منم خوبه. به مرحمت شما

همه نگرانمن هی از هر طرف زنگ و تلفن می یاد! اما از نی نی خبری نمی یاد!

امروز دوباره ساکشو بستم یعنی کمی سبکش کردم! واسه ساک خودمم یه حوله حموم و یه شامپو مسافرتی گرفتم و شلوار لباس خوابمو کوتاه کردم. 

دیشب بالاخره کاور بالشت و تشک و دور تختی نی نی را هم تموم کردم و جلدشون کردم. یه دور تختی خریده بودم اما خیلی نازک بود اصلا محافظ نبود واسه همین یکی خودم درست کردم نرم و راحت! همسری میگه یه مدت خودمون هم بریم اتاق نی نی بخوابیم! اگرچه مخالفم اما چیزی نگفتم فقط امیدوارم دائمی نشه! 

فردا وقت معاینه دارم.برم ببینم میدوایفم چی میگه. اصلا قصد ندارم عجله کنم می خوام تا وقتی که نی نی خودش بیاد صبر کنم. حتما بچم آماده نیست خوب!

دیروز همسری با یکی دعوا کرده فکر کنم دماغش شکسته باشه. شب که اومد خونه ناجور باد کرده بود امروز هم همین جور باد کرده بود. یکی از دوستاش دعوا کرده اینم دیده اون داره کتک می خوره رفته سراغ یارو که یکی دیگه از پشت بی خبر تا سرشو برگردونده با مشت خوابونده رو بینیش! اعصابش خورد بود. منم چیزی نگفتم. چی بگم؟ امروز هم کلا حالش خوب نبود. بدن درد بود. دندوناشم درد می کرد!

خوب اینم از خبرای امروز و دیروز

فعلا بای

روز موعود/ چرا نمی یاد؟

سلام

شنبه هم اومد

اما نی نی هنوز نیومده

شب تولد دعوتم. فکر کنم برم

راستی عید همگی تبریک

هفته 39 / انتظار

سلام

حال همگی خوبه؟

تعطیلات چطور بود؟ یا هست؟ ما هم خوبیم

این هقته کلا هوا خوبه! آفتابیه

ما که یک شنبه رفتیم لب دریا اما از شانس ما خیلی باد زیاد بود. یخیدیم! ظهر ساعت 12 از شهر خودمون راه افتادیم و یک و نیم ساعت بعد لب دریا بودیم. غروب ساعت 7 هم برگشتیم.

این روزا کلا تو مود خرید کردنم/ کلی پول بی زبونو به باد دادم. امروز هم پولم تموم شده که تو خونه موندم.صبح از همسری خواستم اما بهم نداد گفت این هفته جیباشو خالی کردم از بس ازش پول گرفتم ! فقط یه روز که خودشو هم با خودم برده بودم خرید 200 پوند خرج شد الان دیگه کلا می ترسه با من بیاد بیرون!!!

امروز باورتون نمیشه حتی سراغ اون قلک آهنیه هم رفتیم هر کاریش کردم نشد چیزی ازش در بیارم لامصب خیلی امنیتش بالاس! حتی یه بار به سرم زد بریم از این در باز کن ها بیارم که باهاش قوطی کنسرو باز می کنیم اما به خودم نهیب زدم که: چه می کنی ! می خواهی به آرمان هایت پشت پا بزنی؟ (همون قضیه رو کم کنی که واسم حساب بانکی باز نکردن) خلاصه دوباره گذاشتن سر جاشو و بی خیال بیرون رفتن شدم!

البته کمی دیرتر یه سر میرم بیرون که هم پیاده روی بشه هم تبدیل آب و هوا! این روزها باید زیاد پیاده روی کنم واسم خوبه/ پاهام باد کرده و کفشام به پام تنگ شده/ اذیت می کنه/ یه دمپایی لب ساخلی خریده بودم واسه ساک بیمارستانم! الان هر جا میرم همونو می پوشم/ 

گفتم ساک بیمارستان: ساک نی نی را آماده کردم. یه کیف مسافرتی چرم آبی رنگ! مختویات داخلش:

1. پوشک سایز بی بی 25 عدد. یعنی بسته 25 تایی

2. دستمال مرطوب

3. کرم تعویض پوشک ( واسه سوختگی و حساسیت)

4.تشکچه تعویض پوشک

5.حوله حموم

6.اسفنج حموم

7.لباس سرتاپایی خواب: 4 عدد در 2 سایز 

8.دستکش و کلاه و جوراب

9. زیر پوش بدون آستین 5 عدد

10. یه دست لباس بیرون با ژاکت روش

فکر کنم همینا بود.البته بی بی کریر یا همون صندلی ماشین خودمون هم هست که تو ساک جا نمیشه!

یه ساک دیگه هم واسه خودم بستم که البته هنوز بسته نیست و خیلی پخش و پلاست. بیشتر جاشو هم حوله های حموم و پتو مسافرتی و لباس های خواب گرفته. کلی هم باید خوراکی واسه خودم آماده کنم.

فکر کنم به طور نرمال یا اون چیزی که من تو ذهنمه باید یه 10  12 ساعتی قبل به دنیا اومدن بچه بیمارستان باشم و همین قدر هم بعدش!  اگه انقباضات رحمی منظم و نرمال باشه از ابتدا تا موقع زایمان که فاصلش به هر 3 تا 4 دقیقه یک بار برسه نزدیک 10 ساعتی طول میکشه و تازه اون موقع باید بریم بیمارستان! 

اتاق نی نی هم آماده نیست همش تقصیر همسریه از بس تنبله! همه چیزش داخله اتاقه فقط مرتب کردن می خواد که کار من نیست چون سنگینن همشون! فکر کنم گذاشته واسه همون موقع که من دردم شروع میشه!

دیروز بهش می گم لوله فاضلاب زیر سینک آشپزخونه چکه می کنه یه نگاهی بهش بنداز! انگار نه انگار! تمام آشپزخونه را طرف نشسته برداشته. امشب دیگه طرف تمیز نداریم توش غذا بخوریم تازه غذا هم نداریم چون نمی دونم تو چی غذا بپزم؟

این روزها من همش استرس دارم که خونه بهم ریختست و باید مرتب بشه. از اون طرف خودم نمی تونم کاریش بکنم. همسری هم تنبل بازی در میاره. کلا رو اعصابمه. واسه اتاق نی نی کمد و دراور هیچی نداریم. بهش میگم بریم بخریم! میگه اون کار یه ساعته خودم میرم میگیرم!!!! می بینینش. موندم این همه کار یه ساعته رو گذاشته رو هم انبار بشه کی می خواد انجامشون بده!این یک ساعت موعود کی می خواد بیاد الله اعلم!

خوب من برم قرصامو بخورم و یه سر بزنم بیرون. البته الان که هوا ابریه و خنک. تو اینترنت چک کردم نوشته بود ساعتای 6 تا 8 آفتابی میشه. اون موقع من باید خونه باشم چون همسری از کار می یاد خونه!

روز همگی خوش

مواظب خودتونم باشین

مامان خوبم

سلام

و ما منتظریم

انتظاری شیرین

دل نگرانی های مامان از راه دور

نصیحت های مادرانه! اینجوری بشین اونجوری نشین! اینجوری بخواب اونجوری نخواب/ نمک نخور/ روغن نخور/پیاده روی کن. زیاد نخواب/ سنگین بلند نکن/ این همه لباس نخر زود کوچیک میشه! و خیلی چیزای دیگه

خبر نداره بنده خدا که من اینقدر سرخوشم که وقتی یه نصیحت جدید می کنه قبلی هاش از یادم میره! 

مادره بنده خدا/ دلش شور دختر لوس و بچه ننشو می زنه که یهو ازش دور شده.

وای که اگر نزدیک بود چقدر نازمو می کشید/ 

چقدر دوست دارم مامان/ الان قدر تک تک لحظه های با تو بودن را می دونم و برای دوباره دیدنت لحظه شماری می کنم.

برام دعا کن

روزهای آفتابی

سلام

من که این چند روز خیلی حال و هوای خوبی داشتم امیدوارم شما هم همین طور بوده باشید. 

کلا وقتی هوا خوبه منم خوبم.بعد از 10 روز بارندگی شدید دو روزه که هوا آفتابیه و حسابی از دلمون در آورد! فردا هم همینجوره/من که امروز رفته بودم پارک. واسه پیاده روی رفته بودم اما چند ساعت همین جوری نشستم و با چند تا از آشنا ها که تو پارک دیدم حرف زدیم.

کمی کار خیاطی داشتم دیروز رفتم خونه یکی از آشناها تصورم این بود که دو تایی باهم تمومشون می کنیم اما اون بهم گفت که براش توضیح بدم و اون بعدا واسم می دوزتشون/ اما من دلم می خواست خودمم باشم واسه همین ازش خواستم که چرخ خیاطیشو بهم قرض بده/ با اینکه تا حالا با چرخ خیاطی کار نکردم اما به امید همسری قرض گرفتمش. الان هم بازش کردم و دفترچشو خوندم اما نتونستم چیزی بدوزم. منتظرم همسری بیاد ببینم چیکار می کنه.

یه مغازه هست جنس های زمستونیشو حراج زده دیروز یه پیرهن بافتنی خردلی رنگ خریدم. بیشتر می خواستم بخرم اما دل نتونستم! به خودم گفتم چرا لباسای تابستونی نگیرم که پولمو بابت لباسای زمستونی بدم؟ نمی دونم والا. اما چشم بهم بزنی دوباره هوا سرد میشه اینجا تابستون فقط چند هفته ی پراکندست و دوباره هوا پاییزی و زمستونی میشه.

واسه تابستون دلم می خواد یه پیراهن بلند بگیرم که چون همشون بندی هستن باید یه چیزی واسه روش بگیرم که آستین دار باشه/ یه صندل هم می خوام که چون من بدون جوراب چیزی نمی پوشم نباید شصتی باشه.

امروز یه پیراهن سفید حریر دیدم که تا زیر زانو می رسید . قیمتش زیاد بود. اگر تا یک ماه دیگه همچنان تو همون مغازه باشه تصمیم دارم بخرمش اما الان امکانش نیست/ نه از لحاظ مالی بلکه به دلایل سایزی/ باید سایزم فیکس بشه.

تلویزیون را به دیوار زدیم و در آشپزخونه را هم عوض کردیم. دو هفته گذشته انتهای حیاط بنایی داشتیم. یه انباری قدیمی بود که اونو خراب کردیم و از نو ساختیمش/ یعنی کارگرا ساختن نه ما/تقریبا تمومه. وقتی آماده بشه انباری چوبی حیاط را بر می داریم و به جاش چمن حیاط رو زیاد می کنیم. واسه این انباری کارگرا 1200 پوند خواستن. بعدش باید نرده های دور حیاط را درست کنیم خلاصه که خیلی خرج زیاد داریم. تازه تصمیم داریم 8 9 دیگه مسافرت هم بریم یعنی ایران و یا افغانستان که اونم کلی خرج داره واسمون. 

اینجا زندگی کردن یعنی هنر برابر کردن خرج و دخل! که واسه ما الان کفه خرج پایین تره/

راستی بعد از چندین بار تلاش برای باز کردن حساب بانکی باز هم رد شدم. برام حساب بانکی باز نمی کنن چون کار نمی کنم و هیچ منبعی نیست که بخواد به حساب من پول واریز بکنه. هیچی دیگه ما الان حساب بانکی نداریم منم از لجشون رفتم یه قلک آهنی خریدم و پولامو می ندازم تو اون/ نه که خیلی هم پول دارم!

این روزا به شدت هندوانه خور شده ایم. یه هنوانه رو همسری باز می کنه نصفشو شب می خوریم و نصف بعدیشو فردا شب. البته بعضی وقتها هم نصفه دوم به فردا شب نمی رسه چون من فردا صبحش ترتیبشو میدم/ خیلی شکمو شدم.

خوب زیاد حرف زدم.شب همگی بخیر

برام دعا کنید

خرید تی وی

سلام

روزهای آفتابی همتون به خیر

واسه ما که آفتابیه و همه شادیم. اصلا یه جوری همه چیز از افسردگی و دلمردگی اومده بیرون.خداییش اگه خورشید نبود زندگی غیر ممکن بود.

هفته ای که گذشت هفته خوبی بود. من و همسری تقریبا هر روز بیرون می رفتیم  و از نکات جدید زندگی، باورتون نمی شه اگه بگم: خوردن صبحانه بود. این فهته تقریبا هر روز صبحانه می خوردیم. کاری که تو این یک و نیم سال زندگیمون انجام نداده بودیم. تازه اونم تو حیاط تو آفتاب کنار باغچه! اول هفته تو باغچه شاهی و گشنیز کاشتم و الان هم دو روز میشه که سبز شدن.

هر روز که رفتم خرید یه چیزایی خریدم اما فکر کنم خرید روز آخر یعنی شنبه از همه مهم تر بود. همین جوری از خونه زدیم بیرون و سر از لوازم کامپیوتری و لوازم برقی فروشی در آوردیم. مطابق معمول عادت همیشگی همسری رفتیم تی وی نگاه کردیم. دو تا تلویزیون سامسونگ ال ای دی گذاشته بود حراج به عنوان آخرین تلویزیون باقی مونده تو مغازه از اون مدل. یکیش 46 اینچ بود و اون یکی دیگه 55 اینچ.به خاطر تلویزیون های مدل جدید سامسونگ که وارد بازار شده کلا بقیه مدل ها قیمت هاشون شکسته شده. مدل جدید 55 اینچ 3 هزار پوند قیمتشه!!! خلاصه همسری جوگیر شد که من تلویزیون می گیرم یکی از این دو تا سایز! من نظرم روی 46 اینچ بود و همسری روی 55 اینچ. قیمتش 500 پوند فرق داشت با هم البته لازم نبود نقد پرداخت کنیم. 6 ماه فرصت داشتیم واسه پرداختش بدون سود. خلاصه همسری تصمیمشو گرفت و تلویزیون 55 اینچ ال ای دی با قابلیت کنترل حرکت دست و صدا راب ه قیمت 1700 پوند خریدیم. البته یه سری خورده ریزه هم باهاش مجبور بودیم بخریم مثل برکت تی وی که به دیوار نصبش کنیم. گارانتی که هر ماه باید پرداخت کنیم. و کابل اچ دی که برای دی وی پلیر و سینمای خانگی و این چیزا لازم میشه. کلا شد 1835 پوند که همسری 300 پوندشو داد و بقیش هم تا 6 ماه دیگه فرصت داریم. خلاصه از وقتی من اومدم همسری تصمیم داشت تی وی بخره که بالاخره خرید. یه سرچ کردم دیدم تو ایران همین تلویزیون ما 9 میلیون و 500 هزار تومن هست. خداییش خیلی زیاده واسه ایران. اینجا کار و بار خوبه که میشه با کمی زحمت از این چیزها خرید اما تو ایران خداییش کی می تونه از این خرید ها بکنه؟ خلاصه هنوز که موفق نشدیم نصبش کنیم چون خیلی بزرگه و هنوز در مورد جاش هم به نتیجه نرسیدیمو کلی دنگ و فنگ داره.

دیروز خونه یکی از آشناها که همسایمون هم هست باربیکیو راه انداختیم تا نزدیکای غروب و بعدش رفتیم پارک و از اونجا هم خونه یکی دیگه خودمونو انداختیم به صرف پیتزا!

خیلی دلم می خواد برم لب دریا اما فکر نکنم این تابستون امکان داشته باشه.همون جور که ایران اومدنمون هم امسال امکان نداره. یعنی تا کریسمس نمیشه چون ویزام تموم میشه و باید برای تمدید اقدام کنم.همینکه تمدید کنم بار سفر می بندیم که فکر کنم واسه عید نوروز سال آینده بشه.شایدم زودتر. 

امروز که داشتم حاضر می شدم برم بیرون دیدم هیچی لباس تابستونی ندارم. یعنی اندازه درست و سامون ندارن هیچ کدوم! باید لباس تابستونی بخرم با سایز 40. قبلا 36-38 می پوشیدم اما الان باید 40 بپوشم.همچین یهویی آب و هوا عوض شده که آدم دست و پاشو گم می کنه. نه کفشی نه لباسی نه مانتویی هیچی! 

زندگی سخت در گذره. یعنی با سرعت تمام. 

امیدوارم برای همه خوب بگذره.

شاد باشین

سال نو هم گذشت

سلام

امیدوارم همگی خوب باشید.

ما هم خوبیم شکر خدا!

یه هفته ای طعم بهار اومد تو شهرمون و روزهای آفتابی داشتیم اما بازم از امروز دوباره همون ابر و سایه و سرما. تا آخر هفته هم همین آش و همین کاسست شایدم بعدش همین جور ادامه پیدا بکنه.

روز شنبه رفتم پارک و جسابی آفتاب خوردم. ملت از صبح زود اومده بودن و چادر زده بودن و تا غروب که خورسید کم کم رفت همین جور تو پارک بودن. اینجا هوا ساعت 8:30 تاریک میشه و برای اینها خیلی دیره که این ساعت بخوان برن خونه ! اینها معمولن ساعت 3 تا 4 شام خوردن و دیر دیرش تا ساعت 7 همه خواب 7 پادشاه را هم دیدن.

منم الان یه دو هفته ای هست که میرم پیاده روی و روزی نیم ساعت تا 45 دقیقه همین اطراف قدم میزنم.با گرم شدن هوا سعی میکنم بیشترش بکنم.بعد از بیشتر از دو ماه دیروز دوباره رفتم شنا. خیلی شلوغ بود خیلی! قبلا که من میرفتم اوج سرما بود برای همین کسی نمی یومد شنا اما دیروز همه خانوادگی اومده بودن یعنی هر مادر با 3 4 تا دختراش و خواهراش و این چیزا اومده بودن. بیشترشون هم پاکستانی هستن یعنی مسلمون. البته چند نفری هم هستن که من همیشه می بینمشون و مسلمون نیستن یعنی از همین خارجی ها. خوب بین اونها هم کسایی هستند که دوست ندارن با آقایون شنا بکنن.جالبه نه؟

راستی تو خونه کمی رنگ کاری داشتیم.اتاق خواب بغلی را که از تعمیرات خونه بدون رنگ بود را رنگ کردیم. همسری هوس کرد یه خورشید بزرگ رو یکی از دیوارها کشید. از بس اینجا خورشید ندیده ایم رو دیوار نقاشیش می کنیم. چیکار کنیم دیگه؟ دیوار پذیرایی را هم که یه دفعه تصمیم گرفته بودیم کاغذ دیواری بزنیم و ناموفق موندیم را هم رنگ کردیم چون چسبای اون کاغذ دیواریه رو دیوار مونده بود و کلا جالب نبود. ما هم بعد از کلی جست و جو تصمیم گرفتیم یه رنگ طلایی بزنیم رو اون دیوار اما طلایی پیدا نکردیم اینجا همش رنگای مات و خیره پیدا میشه و از رنگای شاد و سرزنده خبری نیست. بعد از کلی گشتن یه رنگ زرد پیدا کردیم و دیوار را زرد رنگ کردیم. با کلی مشکلات چون زیرش رنگ سبز بود و این زرد از اون کمرنگ تر بود و اون چسب هم مزید بر علت شده بود و رنگ به خودش نمی گرفت. 4 روز پشت سر هم هر روز همسری یه لایه رنگ میزد رو رنگ قبلی تا بالاخره رنگمون تموم شد! رنگ زردو انتخاب کردیم چون من یه پرده قهوه ای طلایی دارم که تصمیم گرفتیم بزنیم به دیوار ورودی آشپزخونه . برای ست شدن با اون تصمیم گرفتیم دیوار بغلی را طلایی یا زرد رنگ کنیم.نمی دونم جواب میده یا نه؟

راستی 6 جلسه رانندگی رفتم و آ خرش هم بی نتیجه ولش کردم. تا ببینم بعدا چی میشه.

هفته بعد دوشنبه امتحان کالج دارم. خدا به خیر کنه.

فعلا همین

شاد باشین


آخرین پست سال 1391/ کدوم عید؟

سلام

همگی خوبید؟

منم خوبم/ همه چی خوبه/ اما به شدت حالم گرفتست یعنی دلم گرفتست. سال نو شد و واسه ما هیچی تغییر نکرد. الان بیشتر از 5 هفته هست که تصمیم دارم برم بیرون یعنی همسری منو ببره بیرون اما نمیشه. به دلایل الکی. چقدر تو خونه بشینم؟ مرض داشتم اومدم اینجا. امروز صبح به همسری میگم چرا من باید از مامانم این همه دور باشم؟ چی اینقدر مهمه و اینقدر زورش زیاده که منو این همه مدت دور نگه داشته.هیچی واسم جالب نیست چون هیچی در اختیار من نیست. وقتی در مورد کوچکترین اتفاق زندگیت خودت تصمیم نمیگیری اصلا چرا باید تصمیم بگیرم و چرا باید در مورد چیزی فکر کنم. بگیر تو تختخوابت بخواب تا وقتی که چیزی پیدا بشه و مجبورت کنه از جات بلند بشی.دیشب با مامان اینا چت کردم. گله می کنن از گرونی پسته و آجیل و قحطی برنج و این جور چیزا. من که خروار خروار اینجا جلو دستمه و هر چند وقت بعد آجیل های دست نخورده را همین جوری می ندازم دور چون اینجا نم می کشه به چه دردم می خوره؟ وقتی یکی نیست باهاش سر چند تا دونه آجیل کنتر و بیشتر که مامان بینمون تقسیم می کنه گلاویز بشیم. یا اینکه دامنی که واسه آبجی کوچیکه خریده گرون تر از شلواریه که واسه من گرفته . دلم واسه چیزایی به همین کوچیکی تنگ شده.

دلم می سوزه واسه روزهایی که پیش مامانم بودم و خدمتشو نکردم. الان چه فایده ه همه از دست پختم تعریف می کنن و غذاهایی که می پزم مزش بین همه معروفه! چه فایده؟ وقتی که پیش مامانم بودم یه چایی ساده واسش دم نکردم یا یه تیکه ظرفشو نشستم که جلو دستش سبک بشه!واسه پشیمونی کمی دیره. دعا می کنم موقع سال تحویل که بتونم تو سال جدید خیلی زود مامانمو ببینم.خوب دلم تنگ شده دیگه! واسه همه ولی واسه مامان از همه بیشتر.

فردا عیده؟ من که حتی یه جارو به خونه نزدم؟ حتی جمع و جورش هم نکردم. اصلا حسش نیست. 

فردا هم مثل امروزه. تمام صبح می خوابیم و نزدیک ظهر می یایم پایین ناهار می خوریم و بعدش همسری میره سر کار تا 1 شب. عید دیگه چیه؟ خیلی بخوایم عیدو تحویل بگیریم می مونه واسه یک شنبه/ که اون موقع هم تمام آبها از آسیاب افتاده و دیگه از عید خبری نیست.

بی خیال

می شینیم و می بینیم که چی میشه.

دوباره سرماخوردگی/تب بالا

سلام

من خوب شده بودم! یعنی از سرما خوردگی راحت شده بودم. البته به جز سرفه ها و گلو دردش!

پنج شنبه رفتم و امتحان تئوری را قبول شدم. دیروز مهمون داشتم. تو مهمونی های دوره ای نوبت من بود و البته قبولی این تست هم بهانه دست همه داد که خراب بشن سر من! همه چیز عالی بود. ساعتای ۷ یا ۸ شب بود و دو تا از مهمونا مونده بودن و بقیه رفته بودن. با مامان چت کردم حالش خیلی بد بود سرما خورده بود با آبریزش چشم و بینی شدید و بدن درد. دو دقیقه با من حرف زد و نتونست بشینه رفت دراز بکشه. باورتون میشه همین که با مامان خداحافظی کردم منم همون علائم مامان را پیدا کردم آبریزش شدید چشم و بینی و از اواسط شب هم بدن درد و تب شدید! همسری تمام شب و همین طور امروز تا عصر همش منو پاشویه کرد و دستمال رو پیشونیم گذاشت تا تبم بیاد پایین اما فایده نداشت که!

بنده خدا همسری صبح زود پاشد رفت واسم وقت دکتر گرفت. برگشت دوباره منو پاشویه کرد و آشپزخونه را جمع کرد و کلی طرف از مهمونی دیشب بود که همه را شست و جمع کرد! واسم با نودل سوپ درست کرد. نمی دونین حالم چقدر بد بود و البته الانم هست. حتی همسری زیر بغلم را می گرفت از پله ها بالا پایین می رفتم. رفتم دکتر فقط بهم مسکن داد گفت هر ۶ ساعت ۲ تا پریسیتامول ۵۰۰ استفاده بکن. بهم گفت که گلوم چرک کرده سینم خش خش می کنه گوشم چرک کرده اما نمی تونه بهم انتی بیوتیک بده. گفت مهم تب بالام هست که باید بیاد پایین! گفت تا ۲ ساعت دیگه اگه تبت پایین نیومد زنگ بزن اورژانس! اومدیم داروخونه پرستامول را بگیریم که من در ماشینو همچین باز کردم که خورد به یه نرده و رنگ در ماشین پرید!!! همسری تازه ماشینشو خریده! اما چیزی نگفت! یه تب سنج هم گرفتیم واسه اینکه تست کنم تبم پایین اومده یا نه. همسری رفت سر کار و من خونه تنها موندم.

دکتر گفته بود یه لباس نازک بیشتر نپوشم. آب زیاد بخورم. سعی کنم تبمو پایین بیارم. هیچ کدوم فایده نداشت. تا اینکه یه تشت آب سرد آوردم پامو گذاشتم توش و یه تشت دیگه هم واسه خیس کردن دستامو و دستمال پیشونیم. حتی بستنی هم خوردم!آخرش بعد از ۲ و نیم ساعت تبم از ۳۹ و نیم درجه به ۳۷.۱ رسید. اولش خیلی سردم شده بود که با یه لباس نازک تو این سرما بشینم منی کهب ه طور نرمال زیر دو تا پتو با شوفاژ روشن بازم سردم میشه. اما بعد از پاشویه خودبه خود ریلکس شدم و الانم باورم نمیشه اینجوری تو این سرما نشستم.اما دلم نمی خواد دوباره تبم بره بالا.فردا هم فکر نکنم بتونم برم کالج. خیلی غیبت کردم. موندم این سرما خوردگی کی می خواد دست از سر من برداره.

دعا کنید زودتر خوب بشم. خیلی سخته تو تنهایی این همه مریضی را تحمل کنی اونم با این سیستم پزشکی اینجا که دوا و دارو به ما نمیده.

مواطب خودتون باشبن  

بعد از سرما خوردگی/ قبولی تئوری تست/مهمونی

سلام

بالاخره سرما خوردگی خوب شد. تو ۳ سال گذشته بی سابقه بود.

پنج شنبه با اینکه هنوز سرم درد می کرد مجبور بودم برم امتحان بدم. تئوری تست رانندگی داشتم و خداییش به جز همون روز قبلش فرصت نکرده بودم درست حسابی بخونم. گذاشته بودم واسه هفته آخر که نمی دونستم قراره اینجوری مریض بشم.

رفتم از ۵۰ تا سوال که ۶ تاش هم اصلا تو سی دی تمرینی نبود ۴۷ نمره گرفتم. تو قسمت خطر هم که کلیپ تصویری نشون میدن تونستم از ۷۵ امتیاز ۶۶ بگیرم. یعنی در کل قبول شدم.

از فردا هم می خوام آموزش عملی را شروع کنم. ساعتی ۱۵ پوند با یه همشهری درس میگیرم.آقاست! خدا کنه فردا جلسه اوله زیاد ضایع بازی درنیارم جلوش! آخه هیچی بلد نیستم!

فردا کالج میرم بعد از ۴ جلسه غیبت به خاطر مریضی. از کالج میرم خونه مامان ارزو همه دوستان اونجا تلپ کردن. روز بعدش یعنی سه شنبه هم قراره اینجا خونه ما تلپ بشن. اول می خواستم خودمو راحت کنم و قورمه سبزی درست کنم اما الان نظرم عوض شده و می خوام قابلی پلو درست کنم. تنها قسمت سختش همون هویج خلال کردنشه که شاید همسری کمکم کنه. از امشب خلال بادوم و پسته را گذاشتم خیس بشه. گوشت هم که تو یخچاله.باید مواد سالاد و میوه را بگم همسری بخره. وقت هم ندارم . فردا که کالج و بعدشم مهمونی و درس رانندگی و تا شب فکر کنم خونه دوستم باشم و مهمونی ادامه داشته باشه. موندم اینهمه کارو واسه مهمونی خودم کی انجام بدم؟هرچی گفتم باشه واسه چهارشنبه یکی از بچه ها قبول نکرد که نه نمیشه ما ۴ شنبه شگون بد داریم بریم خونه کسی!!!! هرچی گفتم خونه منه من شگون بد ندارم اما کو گوش شنوا؟

خداییش خیلی تو مهمونی دادن تنبلم. سختمه. اما اتفاقی که باید بیفته خوب می یفته. خیلی وقته نوبت منه که بیان خونم. پس بزار که بیان. کدبانوییمو نشونشون می دم. مگه چیه؟!!!

راستی تازه از شنا اومدم.

همسری ماشینشو عوض کرده. یعنی نه چیزی داده و نه چیزی گرفته.نمی دونم. انگار من با ماشین قبلیه راحت تر بودم. حتی اسم مدل ماشین جدیدشو هم نمی دونم. امیدوارم ماشین کم خرج و کم دردسری باشه واسه هر دو تامون و البته شاید هر سه تامون!

میرم شام بخورم.

شب بخیر

سرماخوردگی

سلام

امیدوارم همگی خوب باشید

ما که نیستیم

ناجور سرما خوردم. الان ۵ روز شده که خیلی بد سرما خوردم.

هر روز که بیدار میشم به جای اینکه بهتر بشم بدتر میشم. نمی دونم چیکار کنم. اینجا هم که دارو نمیدن به آدم. خودم باید خوب بشم.

مهمترین مشکل همینه .

نمی دونم والا

دو هفته تعطیلی

سلام

تعطیلات ما تموم شد

یعنی دو هفته تعطیلی میان ترم داشتیم که امروز خلاص شد. چقدر سخت بود بعد از تعطیلی نشستن سر کلاس!

این دو هفته هم که قربونش برم همش به مهمونی گذشت. مهمونی پشت سر مهمونی چه رسمی و چه غیر رسمی و البته یه دونه هم جشن تولد داشتیم که کمی تا حدودی خرج رو دستمون گذاشت.

دیروز بعد از ۲ هفته دوباره رفتم شنا. آخرش من این نفس گیری تو شنا رایاد نمی گیرم می زنم خودمو غرق می کنم!

یه فرش دیدم سایز ۱۶۰ در ۲۳۵ سانت. تو اینترنت دیدم قیمتش ۱۵۰ پوند هست نمی دونم بخرمیش یا نه؟ خیلی ازش خوشم اومده پرز بلند داره. یه سایز کوچیکترش هست که میشه ۱۲۰ در ۱۷۰ سانت به قیمت ۱۰۰ پوند. اگه بگیرم کدوم سایزو بگیرم؟

راستی ولنتاین چطور گذشت<؟ واسه ما که خوب بود من فقط یه کارت برای همسری گرفتم ولی اون برام گل و عطر گرفت و البته شام رفتیم بیرون. یه رستوران افغانی باز شده اینجا که اونشب من آشک را امتحان کردم. عالی بود!البته کمی گرونه نسبت به رستوران کردها!

این هفته ای که گذشت خیلی آب و هوا عجیب غریب بود هم برف داشتیم دو روز پشت سر هم و هم آفتاب خیلی خوبی داشتیم اونم چند روز پشت سر هم! البته از امروز دوباره هوا ابری شد!

شنبه رفتم مارکت و حسابی سبزی خریدم! همسری هوس قرمه سبزی کرده بود. منم نمی دونستم چه سبزی هایی تو قرمه سبزی هست واسه همین همش از امروز افتاد به فردا تا اینکه ار یکی از دوستا پرسیدم و شنبه رفتم همه را خریدم چقدر هم گرون شد نه که زمستونه! سبزی خیلی گرونه! اومدم خونه شستم و با سبزی خورد کن همه را خورد کردم که دوستم زنگ زد که کی میری تولد؟ منم دیدم دیر شده واسه همین دیگه سرخ کردنش را گذاشتم واسه بعد از پارتی! اندازه پنج وعده ۵ ۶ نفره بسته بندیشون کردم گذاشتم تو فریزر/دیروز یه بستشو پختم خوب جا نیفتاده بود کمی آبکی اومده بود اما خوشمزه بود.

از بس این دو هفته خونه نبودم اندازه دو هفته هم می شد که با مامانم اینا چت نکرده بودم و البته تلفن هم نزده بودیم. دیگه خیلی دلم تنگ شده بود. امشب زنگ زدم بهشون که بیان آنلاین بشن.پنج ساعت با هم چت کردیم مامانم بنده خدا که رفت خوابید آخراش!

یه کار قلاب بافی دست گرفتم طرح یه خرس مهربون. تموم شد عکسشو می زارم اینجا نظر بدین! که چقدر هنرمندم؟!!!

من هنوز نمازمو نخوندم از دست این چت! برم که دیر شد.

شب بخیر

خراب کاری خودم و بچه ها/دکور خونه

سلام

بالاخره دو هفته برفی ما با یه بارون شدید و بعدشم یه صبح آفتابی تموم شد. الان دیگه اثری از برف هیچ جا نمونده.

با تموم شدن برف و سرما ما را جو گرفته که کاموا بخریم و بافتنی انجام بدیم البته با قلاب! ۱۲ تا کلاف کاموا رنگی گرفتم با ۴۰ تا دوک کوچولو که اینترنتی سفارش دادم. رنگ سبز پیدا نکردیم!

شنا این هفته مزه داد. کلاه شنا لازم داشتم همه جا ۵ پوند به بالا بود خود مجموعه استخر حراج کرده بود. دونه ۱ پوند!!! منم یه دونه واسه خودم گرفتم بعد از شنا دیدم کلاهش خوبه و می ارزه رفتم دو تای دیگه هم واسه بر و بچ گرفتم. نمی دونم چرا هر چی ارزون میشه آدم اول فکر می کنه که حتما جنسش خرابه که ارزون شده! اما آدم سر از کار این خارجی ها در نمی یاره بیشتر اوقات جنس های خوبشونو حراج می کنن بعد از حراج دوباره با همون قیمت قبلش حتی بیشتر به ملت می فروشنش!

شب هم بعد از برگشتن از شنا مهمون داشتم. دسته گل به آب دادم. سفره را آوردم پهن کردم اما همسری که در دیگو باز کرد برنج ها هنوز خام بودن!!!! نشستیم سر سفره یه ۱۵ دقیقه سالاد خوردیم تا دوباره رفتیم در دیگو باز کردیم این دفعه دم شده بود. مشکل از اینجا بود که تمام آشپزی را همسری کرده بودو من نباید تو زمان آوردن غذا بدون نظر همسری دخالت می کردم! سادگی کردم بدون باز کردن در دیگ و چک کردن غذا سفره را پهن کردم! ها والا! از من بعید بود! اصلا هم بعید نبود!گاهی این کارها لازمه!

راستی عید همگی مبارک. دونه دونه عید ها می یاد و میره. مناسبت های شاد و غمگین و من همه را اینجا تنها هستم.

دیروز مامانم اینا رفتن تهران تا تولد دو تا از خواهر زاده هامو جشن بگیرن. جای من خالی. تازه شب میلاد هم عروسی یکی از دوستای صمیمیم بود!

راستی واسه اتاق پذیرایی همسری یه کاغذ دیواری سفارش داده بود که دو روز پیش رسید هنوز فرصت نکردیم بازش کنیم. شب مهمونی یکی از بچه ها با مداد رنگی کل دیوارو خط خطی کرد. حسابی خون همسری به جوش اومده بود. می گفت دیگه این فلانی را دعوت نمی کنم... بچه هاش خیلی خراب کار شدن. راست میگه والا. از دیوار صاف میرن بالا. همسری میگه اگه کاغذ دواری بزنم همین جوری خط خطیش می کنن اینا. فایده نداره / نزنم بهتره! دلم بهش سوخت با چه ذوقی کاغذ دیواری خریده الان اینجوری میگه. خداییش تو خونه ما و کلا خونه اکثریت دوستان تو اینجا اولویت اول تو دکور خونه غیر قابل دسترس بودن توسط بچه هاست. تلویزیون ها همه به دیوار ها وصل شده اونم در فاصله ی بالا! کسی میز ناهار خوری نمی زاره! نمی تونه بزاره/ کسی میز چای خوری و عسلی و جلو مبلی نمی تونه بزاره با موبایل های باباهاشون و کلید و خودکار و هر چیزی که اصلا نمی تونی فکرشو بکنی روش خط خطی می کنن و ترک می ندازن مثل همین میز چای خوری خودمون!مبل ها همه خط خطی و سوراخ!!!! در کمدها همه باز! خلاصه هیچی/ من خودم عشق میز ناهار خوری ام که تو خونه داشته باشم اما فقط به خاطر بچه ها قیدشو زدم. دلم می خواد میز کنسول بزرام تو اتاق پذیرایی با آینه و شمعدون های قشنگ روش؟ زهی خیال باطل. حتی نم یتونم میز تلویزیون دلخواهمو بزارم! چقدر ما بیچاره ایم والا! یکی از دوستامون میز تلویزیون گرفته که البته میز که نمیشه بهش گفت. ۳ متر میز کمدی کوتاه ۶۰ سانتی داره زیر تی وی و دور تا دور تی وی کمد های دیواری با فاصله از میز پایینی به دیوار وصل شدن و دوباره به موازات همین میز پایینی بالای سر تی وی کمد خورده. خیلی شیک و مدرن. بچه ها تا از در اومدن تو پریدن رو میز و ازش رفتن بالا و در کمد های دیواری را باز کردن و ازش آویزون شدن و دارن تاب می خورن. بابا جون مادر های عزیز اصلا مال و پول این یارو به درک. بچه خودت الان اون کمد از دیوار کنده بشه با کند باهم کوبیده میشن به زمین درس عبرتی میشه که از این به بعد بچه تو جمع کنی. تازه بهشون که میگیم ناراحت میشن! میگن می خواستی نخری! می خواستی دعوت نکنی/ چی کارش کنم بچست دیگه! با گوشی های موبایلشون و قاشق و فنجون چای خوری داشتن شیشه های این میزه را می شکستن! من  و همسری هم تصمیم گرفته بودیم بخریم اما این داستان متحیر العقولانه را شنیدیم در تصمیممون صرف نظر کردیم. گوشی آیفون ۵ را میدن دست بچه که بکوبه به در و دیوار! باهاش گیم بازی کنه! دیگه زیادی به بچه ها رو می دن. بین این ها یکی هم بخواد بچشو درست تربیت بکنه یه جلسه که بااینها یه جا باشه زحمات یه عمرش به باد میره.

خدایا خودت ما را تو تربیت بچه ها مون یاری کن! الهی آمین.

حالا این همه ناله کردم خدا می دونه بچه خود ما چه آتیش پاره ای بشه نباشه هم تو جمع اینها یکی دو جلسه ای سرگروه میشه!

یکی از دوستام پدرش فوت شده. دیشب باخبر شدم. کلی دلم به حالش سوخت. این هفته فکر کنم فاتحه بگیره. خدا بیامرزتش!روحش شاد!

خوب فعلا خدانگه دار

برف مجدد/ سرماخوردگی همسری/ لباس شنا

سلام دوستان

اول هفته زمستونیشون به خیر و خوشی

راستی آغاز امامت امام زمان هم به همه تبریک باشه

قراره امشب اگه کاری پیش نیاد دوباره برم شنا البته امیدوارم مثل دفعه قبل بدن درد نگیرم.

این هفته از همون دوشنبه برف بارید. البته نه هر روز . ولی تمام هفته رو زمین برف داشتیم. آخرین بار هم دیروز نه پریروز برف اومد که منم کلی مهمون داشتم.کلی که نه. قرار بود ۵ نفری باشن بدون همسران محترم که با بچه ها میشدن ۱۰ نفر. اما فقط ۳ نفرشون اومدن. من که فکر می کردم هیچ کی نیاد آخه خیلی برف می یومد . اما خوب شد اومدن دور همی کلی خوش گذشت.

کلی از دوران حاملگی صحبت شد و خاطرات و علائم و نشونه های هر کسی. آخه تو جمعمون دو ۳ تایی حامله داشتیم تو ماههای متفاوت.کلا الان تو جمع دوستان موج حاملگی اومده. یه جا تو اینترنت خوندم طبق یه تحقیقاتی حاملگی بین خانم ها مسری هست. یعنی اگه تو یه اداره یاشرکت خانمی حامله بشه بیشتر خانم ها هم پشت سر اون حامله میشن. اون روز تو کالج هم سر کلاس دختره لهستانی همینو می گفت. که تو یه کارخونه کار می کرده تو یه فصل از ۱۰ تا خانم تو اون قسمت ۸ تاشون یهو با هم حامله شدن که یکیشون هم خود این بوده.شده قضیه شهر ما! تقریبا اکثریت حامله هستن البته به جز اونایی که تصمیم قاطع دارن دیگه بچه دار نشن و ۳ تاشونو کامل کردن. چند تا دو تایی داریم که اونا هم دستگاهونو برداشتن اما چند ماهی طول میکشه نی نی دار بشن. فکرشو بکن تابستون امسال چه شود تو مهموی ها و جمع های دوستانه ما. همش صدای گریه بچه بیاد. تازه بیچاره هم میشیم از لحاظ اقتصادی باید کلی کادو بخریم.

ماه صفر هم که تموم شد و دوباره پارتی ها و مهمونی های ما شروع میشه و بازم باید کادو بخر راه بندازیم.

دیروز با بر و بچ رفتیم شهر واسه خرید لباس شنا. یه دوستی دارم آخر خساسته تو هر مغازه با کلی وسواس و نظر خواهی از ما یه چیزی را بر می داشت که بخره بعد که می یومد این طرف ازش می پرسیدیم حساب کردی؟ می گفت نه پس گذاشتمش دیدم الان لازم نیست بخرم. تمام دیروز ما را کشت. همه را راه انداخته بود بره لباس شنا بخره آخرشم وقتی قیمت لباس ها را دید گفت من شنا بلد نیستم نمی یام شنا!!!!

راستی تو این سرمای این هفته همسری سرما خورده. دیروز خیلی حالش بد بود بازم رفت سر کار. امروز هم قرار بود زود بیاد واسه ناهار براش آش درست کنم که هنوز پیداش نشده.
خوب ببینم امشب همسری ما را می بره شنا یا نه؟

فعلا خدانگه دار همگی!

 

چشم زخم/سوغاتی

سلام

حال همگی امیدوارم خوب باشه من که خوب خوب هستم.

دیروز پیاده رفتم خونه یکی از دوستان. ۵۰ دقیقه طول کشید.

سر راه خواستم از رو نسخه دکتر داروهامو بگیرم که دیدم گمش کردم امروز اگه وقت شد میرم یه نسخه جدید بگیرم. یه وقت دکتر هم باید بگیرم واسه پشت دست چپم که همش خارش داره و جوش های خیلی ریز و کنار هم می زنه.اینجا اگزما خیلی رایج هست خدا کنه من گرفتارش نشم که البته از ماه رمضون تا حالا درگیر این حساسیت پوستی هستم و هستم.

دیروز خونه این دوستمون شنیدم که یک شنبه ای که رفته بودیم شنا موقه برگشت دو تا ماشین بودیم ما که اومدیم سمت خونه خودمون که این طرف شهر هست و اون یکی ماشین که رفت همون نزدیکی در حد یه کوچه اون طرف تر. بنده خدا سر پیچزده به یه ماشین دیگه که اونا هم مثل اینا دو تا خانوم بودن. شکر خدا کسی چیزیش نشده اما بازم واسه اطمینان این دوست رانندمون رفته بیمارستان چک کامل کرده چون ۵ ماهه حامله هست. خدا را شکر که هیچیش نشده. اما ماشینش داغون شده و پول بیمش حسابی رفته بالا. تازه چند هفته بود با دل و جرئت داشت درایو می کرد آخه تازه گواهی نامه گرفته.شوهرش همین ۳ ۴ ماه پیش واسش ماشین خرید. امیدوارم این تصادف باعث نشه که کم جرئت بشه و دیگه درایو نکنه.

من خرافاتی نیستم اما به چشم زخم اعتقاد دارم. همین جمعه قبلی رفته بود اسکن و معلوم شد بچه اش پسر هست. شوهرش همه دنیا را پر کرد که من دارم دوباره پسر دار میشم و کلی های و هوی دیگه. که من از فلانی چی کم دارم که دو تا پسر داره و این خرفا. به نظر من مردم زنشو چشم کردن. خداراشکر که چیزیشون نشد.

این از این. دیروز قرار بود یکی از آشناها بره ایران. خیلی بچه فعالیه تو کارهای اجتماعی و روابط عمومی همه چیزش سر برنامه. جشن ها و مراسم های عمومی اینجا همیشه تدارکات و روابط عمومیش دست اونه. پریروز تو مراسم استقبال کربلایی٫ حرف از این بنده خدا شده که آره فردا صبح قراره بره ایران واسه عروسیش. زن ها هم شروع کردن به تعریف کردن که چه پسره با برنامه ایه و همه چیزش رو نظمه و خوش به حال خانمش و غیره و غیره. می دونین چی شده؟ دیروز که پاشده رفته لندن واسه پرواز... تو فرودگاه دیده پاسپورتشو اینجا جا گذاشته. زنگ زده یکی از دوستان واسش برده اما دیر رسیده و از پرواز جا مونده. به نظر شما خانم ها چشمش کردن؟ آیا این داستان واقعیت داره؟

راستی دست همین بنده خدا یه گوشی سامسونگ گالاکسی اس ۲ با یه اچ تی سی واسه دو تا آبجی هام فرستادم قم.کیشون می خواد شنبه بره مشهد امیدوارم تا اون موقه به دستش برسه چون واسه مشهد می تونه با دوربینش عکس و فیلم بگیره.خداییش گالاکسی اس ۲ خیلی حالش بیشتر از آیفون هست البته به شرطی که اینترنت داشته باشی تو موبایلت.راستی یه چکمه چرم خاکستری روشن تا زیر زانو البته چرم چپه یا همون برعکس یعنی از اون طرفش که پرز کچل داره .. فرستادم ببینم تو پای کی مشه. خدا کنه دعوا نشه سرش. گرفته بودم می خواستم خودم برم ایران واسه عید نوروز اما دیدم نمی تونم برم این شد که فرستادم دست این بنده خدا.به سلامت برسه به مقصد.

همسری یه هفته هست که داره میره باشگاه. خیلی خسته میشه هم کار و هم ورزش. هم خیلی شکم انداخته و عضلاتش هم تحلیل رفته. خودش که میگه می خواد واسه تابستون تی شرت های اندامی بپوشه باید تا اون موقع شکمو آب کنه. البته اینا که همش حرفه اما ورزش واسه سلامتیش و روحیش خیلی خوبه.

واسه رایتینگ یه متن نوشته بودم مقایسه زمستان تو اینجا و کشور خودمون. آخر نوشتم استاد کلی ازم تعریف کرده بود که نوشته خارق العاده و تزئینی خوبی بوده و آخرش کلی آفرین بهم گفته. این استادمون خیلی ازم تعریف می کنه یعنی از نوشته هام. همش تشویقم می کنه که بیشتر بنویسم اما کو گوش شنوا...

خوب من میرم دوباره لالا...

خسته شدم از نوشتن.

مواطب خودتون باشین

یا حق

 

چشم زخم/سوغاتی

سلام

حال همگی امیدوارم خوب باشه من که خوب خوب هستم.

دیروز پیاده رفتم خونه یکی از دوستان. ۵۰ دقیقه طول کشید.

سر راه خواستم از رو نسخه دکتر داروهامو بگیرم که دیدم گمش کردم امروز اگه وقت شد میرم یه نسخه جدید بگیرم. یه وقت دکتر هم باید بگیرم واسه پشت دست چپم که همش خارش داره و جوش های خیلی ریز و کنار هم می زنه.اینجا اگزما خیلی رایج هست خدا کنه من گرفتارش نشم که البته از ماه رمضون تا حالا درگیر این حساسیت پوستی هستم و هستم.

دیروز خونه این دوستمون شنیدم که یک شنبه ای که رفته بودیم شنا موقه برگشت دو تا ماشین بودیم ما که اومدیم سمت خونه خودمون که این طرف شهر هست و اون یکی ماشین که رفت همون نزدیکی در حد یه کوچه اون طرف تر. بنده خدا سر پیچزده به یه ماشین دیگه که اونا هم مثل اینا دو تا خانوم بودن. شکر خدا کسی چیزیش نشده اما بازم واسه اطمینان این دوست رانندمون رفته بیمارستان چک کامل کرده چون ۵ ماهه حامله هست. خدا را شکر که هیچیش نشده. اما ماشینش داغون شده و پول بیمش حسابی رفته بالا. تازه چند هفته بود با دل و جرئت داشت درایو می کرد آخه تازه گواهی نامه گرفته.شوهرش همین ۳ ۴ ماه پیش واسش ماشین خرید. امیدوارم این تصادف باعث نشه که کم جرئت بشه و دیگه درایو نکنه.

من خرافاتی نیستم اما به چشم زخم اعتقاد دارم. همین جمعه قبلی رفته بود اسکن و معلوم شد بچه اش پسر هست. شوهرش همه دنیا را پر کرد که من دارم دوباره پسر دار میشم و کلی های و هوی دیگه. که من از فلانی چی کم دارم که دو تا پسر داره و این خرفا. به نظر من مردم زنشو چشم کردن. خداراشکر که چیزیشون نشد.

این از این. دیروز قرار بود یکی از آشناها بره ایران. خیلی بچه فعالیه تو کارهای اجتماعی و روابط عمومی همه چیزش سر برنامه. جشن ها و مراسم های عمومی اینجا همیشه تدارکات و روابط عمومیش دست اونه. پریروز تو مراسم استقبال کربلایی٫ حرف از این بنده خدا شده که آره فردا صبح قراره بره ایران واسه عروسیش. زن ها هم شروع کردن به تعریف کردن که چه پسره با برنامه ایه و همه چیزش رو نظمه و خوش به حال خانمش و غیره و غیره. می دونین چی شده؟ دیروز که پاشده رفته لندن واسه پرواز... تو فرودگاه دیده پاسپورتشو اینجا جا گذاشته. زنگ زده یکی از دوستان واسش برده اما دیر رسیده و از پرواز جا مونده. به نظر شما خانم ها چشمش کردن؟ آیا این داستان واقعیت داره؟

راستی دست همین بنده خدا یه گوشی سامسونگ گالاکسی اس ۲ با یه اچ تی سی واسه دو تا آبجی هام فرستادم قم.کیشون می خواد شنبه بره مشهد امیدوارم تا اون موقه به دستش برسه چون واسه مشهد می تونه با دوربینش عکس و فیلم بگیره.خداییش گالاکسی اس ۲ خیلی حالش بیشتر از آیفون هست البته به شرطی که اینترنت داشته باشی تو موبایلت.راستی یه چکمه چرم خاکستری روشن تا زیر زانو البته چرم چپه یا همون برعکس یعنی از اون طرفش که پرز کچل داره .. فرستادم ببینم تو پای کی مشه. خدا کنه دعوا نشه سرش. گرفته بودم می خواستم خودم برم ایران واسه عید نوروز اما دیدم نمی تونم برم این شد که فرستادم دست این بنده خدا.به سلامت برسه به مقصد.

همسری یه هفته هست که داره میره باشگاه. خیلی خسته میشه هم کار و هم ورزش. هم خیلی شکم انداخته و عضلاتش هم تحلیل رفته. خودش که میگه می خواد واسه تابستون تی شرت های اندامی بپوشه باید تا اون موقع شکمو آب کنه. البته اینا که همش حرفه اما ورزش واسه سلامتیش و روحیش خیلی خوبه.

واسه رایتینگ یه متن نوشته بودم مقایسه زمستان تو اینجا و کشور خودمون. آخر نوشتم استاد کلی ازم تعریف کرده بود که نوشته خارق العاده و تزئینی خوبی بوده و آخرش کلی آفرین بهم گفته. این استادمون خیلی ازم تعریف می کنه یعنی از نوشته هام. همش تشویقم می کنه که بیشتر بنویسم اما کو گوش شنوا...

خوب من میرم دوباره لالا...

خسته شدم از نوشتن.

مواطب خودتون باشین

یا حق

 

درددل زمستونی/برف سال نو

سلام

یکی از دوستان اومد گفت یک ماهه من نیستم!!! واقعا یک ماه شد؟

خوب الان اومدم.

امروز صبح که از خواب بیدار شدم یعنی بیدار که نشدم اصلا خواب نبودم تمام شب کمر درد شدید و دست درد و پا درد داشتم که نزدیکای صبح داشتم گریه می کردم از درد! حالا میگم چرا! همسری گفت نمی خواد بری کالج وقتی بدن درد داری! منم گفتم باشه. یه جورایی هنوز در مورد غیبت کردن از درس شبیه بچه هام که چشمشون به دهن بزرگتراشونه که بهشون بگن برو یا نرو! منم چشمم به دهن همسری!!!! خودش راه افتاد بره سر کار که یهو دوباره برگشت بالا و گفت برفو دیدی؟ گفتم برف اومده؟ گفت یه قد آدم!!!! زودی پا شدم از پنجره خیابونو نگاه کردم دیدم همه جا سفید شده در حد چند سانتی متر و نه بیشتر. اما هیجان زده شدم جوری که دردم یادم رفت. خلاصه رفتم کالج!

دوباره ساعت ۱۲ برف باریدن گرفت و منم زیر برف تا بازار رفتم و برگشتم و جلو تی وی از خستگی خوابم برد داشت گلدن گلوب نشون می داد. خودمو کشوندم بردم بالا تو تخت خواب. تا چند ساعت هی خوابم می برد و هی از سرما بیدار می شدم. خلاصه خوابیدم کمی. همسری زنگ زد گفت کسی برفک نیاورده؟ گفتم نه! من که خواب بودم اگرم اومده از پشت در رفته! گفت تو چند تا نامه برفک بنویس از سر کار اومدم برم در خونه چند نفر بهشون بدیم! قضیه برفکو سال قبل هم گفتم! آخرش مهمونی داره. کسی که نامه برفکو می گیره و باز می کنه باید مهمونی بده!

خوب بریم سراغ قضیه بدن درد: دیروز از ساعت ۱ شروع کردم به پختن آش نذری. دو تا دیگ بار کردم یکی را بین مجرد ها پخش کرد همسری و یکی دیگه را چند تا از دوستان را دعوت کردیم و دور هم بودیم خلاصه حسابی خستگی و سر پا واستادن. اما دلیل اصلی این نبود/ قضیه این بود که ساعت ۴:۳۰ عصر با چند تا از دوستام رفتیم شنا!!!! اونم بعد از بیشتر از ۳ سال! حسابی هم دست و پا زدیم تو آب و سرد هم بود . تا شب موقع خواب چیزیم نبود همین که خواستم بخوابم تمام دردهای دنیا اومد تو جونم و تا صبح منو کشت!تو شهر ما همین روز یک شنبه اونم فقط یک ساعت یه سانس برای شنای خانم ها هست. که خانم های مسلمان ازش استفاده می کنن/ استخرهای اینجا بیشترشون جدا از اینکه میکس هست یه جوریه که طبقه بالاش باشگاه ورزشی هست و ملت اونجا ورزش می کنن و یه نیم نگاهی هم به استخر دارن از اون بالا و یا بعضی هاشون کلا کافه تریا شون بالای سر استخرشون هست. حالا یه سری هم هستن که فقط خانم ها میرن تو آب اما غریق نجاتشون آقا هست!!! خلاصه همین یه ساعت تو هفته میشه با خیال راحت رفت تو آب/ جاتون خالی خوش گذشت.

الکی میگن خارج امکانات بیشتره /گول نخورین/ یه شنا نمی تونی بری/ قدر کشورتونو بدونین/ خدایی من خیلی ناراحت میشم بعضی از ایرانی ها را می بینم که از کشورشون می نالن/ ای بابا نه جنگی نه خونریزی ای نه انتحاری ای نه انفجاری نه هیچ چی. ما از ناچاری به اینجا رسیدیم. هیچ جا کشور آدم نمیشه خداییش اونم ایران. من عاشق ایرانم چون یه جورایی وطنم هست اونجا دنیا اومدم راه رفتن یاد گرفتم مدرسه رفتم از دنیا رفتن عزیزامو دیدم و با قبرستون هاش اخت شدم. عزیزام اونجا عروسی کردن و بچه هاشون برای نسل دوم و سوم اونجا بدنیا اومده. ایران را اندازه وطنمون ٫نه ٫بیشتر از وطن اصلیمون دوست داریم با اینکه هیچ کس اینو قبول نداره نه ایرانی و نه همشهری های خودمون و هنوز هم ما رابه خاطر نوع و سبک رفتار ایرانی وارمون تحقیر می کنن/وقتی بین دوستان میگم دلم تنگ شده می خوام برم ایران می خوام برم تو حرم. می خوام تو خیابون های قم راه برم.سوار اتوبوس های شلوغش بشم و دلم واسه همه اینها تنگ شده٫ باورتون میشه دعوا راه می یفته همه سعی می کنن یادم بیارن که چقدر تو ایران ما تحقیر شدیم و چقدر فحش شنیدیم و چقدر از زندگی عقب موندیم .و .....اما من بازم سعی می کنم قانعشون کنم نوع احساس من هر چی که باشه احساس شخص منه و هیچ کس نمی تونه احساسمو از من بگیره هر چی می خواد منو تحقیر کنه و یا سرکوفتم بزنه همون جور که با تمام اون مشکلات من راهمو تا آخر دانشگاه ادامه دادم/هنوز یادم هست تو دوران راهنمایی با یکی از دوستام دعوام شد دوستی که فکر می کردم یکی از باشخصیت ترین افراد کلاس هست جلوی همه با من دست به یقه شد و بلند بلند داد می زد تو اینجا چی کار می کنی ؟ کسی نمی خوادت؟ چرا همه دبیرا تو را از ما بیشتر دوست دارن و کلی فحش های زشت که من حتی دلم نمی خواد به ذهنم بیارمشون.  این من بودم به عنوان شاگرد اول کلاس و شاگرد دوم کل مدرسه تو ۳ سال راهنمایی. خیلی از دوستای من به خاطر این چیزها ترک تحصیل کردن/راحت نبود/ فشار روحی زیادی بود/اما من راهمو ادامه دادم. نو دانشگاه چقدر به خاطر همین قضیه اذیت شدم. اما من ایران رو دوست دارم. مثل یه تیکه از وجود خودم/ کسی نمی تونه اینو از من بگیره.وقتی همه اینجا بهم گیر می دن که تو حق نداری از ایران تعریف کنی یا دلت تنگ بشه واسش و باید از افغانستان اینجوری بگی نه ایران من همیشه برای دوستام مثال می زنم که بچه های شما که اینجا دنیا اومدن حالا گذشته از اینکه اینجا بهشون خوش می گذره یا بد. اینجا را بیشتر از افغانستان دوست دارن هر چی هم که شما بغل گوششون از افغانستان تعریف کنید فایده آنچنانی نداره و شما اگر ببرید این ها را تو کابل ول کنید فرداش دوباره راهشونو می گیرن می یاد همینجا که دنیا اومدن. شما نمی تونین احساس اونها را عوض کنید جایی که ادم به دنیا می یاد یه کشش خاص خودشو داره /البته من منکر این نیستم که همه ما عاشق افغانستان هستیم و وطن اجدادیمون هست اما برای زندگی و احساس راحتی برای یک عمر راهمونو سمت جایی کج می کنیم که توش به دنیا اومدیم و خاطرات بچگی و نوجوونی و جوونیمونو تو اونجا ثبت کردیم.

این داستان خیلی طولانیه. ناراحت میشم وقتی تو اینجا کسی منو درک نمی کنه و همه شروع می کنن جوری منو نصیحت کردن که انگار من وطن فروشم!من دو وطنه هستم و شاید چند سال دیگه بشم سه وطنه. البته هنوز احساسی به اینجا ندارم به جز وجود همسری!

خیلی طولانی نوشتم معذرت می خوام.

تقریبا تمام دوستان به جز چند نفری که مشکل دارن مثلا حامله هستن یا چیزای دیگه ٫ همشون تابستون میرن مسافرت/ تمامشون به سمت افغانستان و فقط یک نفر میره ایران. من نمی تونم برم جایی. چون وقتی درخواست ویزای ایران میدم باید ۶ ماه اقامت اینجا تو ویزام مونده باشه که ایران بهم ویزا بده درحالی که من تو تابستون همش ۵ ماه از ویزام می مونه پس مجبورم تا سال آینده همین موقع صبر کنم حداقلش.شایدم تا سال آینده تابستون.تابستون دلتنگی خواهد بود بدون دوستان و هیچ مسافرتی.

ساعت داره ۶ میشه و همسری هنوز نیومده.منم تازه غذا خوردم از دیشب ساعت ۹ که هیچی نخورده بودم به جز چند تا بیسکویت!برم نمازمو بخونم و ببینم همسری می خواد بیاد یا نه؟

همتونو دوست دارم و به خدا می سپارم.