مریضی دوستم/شروع ماه محرم

سلام

شروع ماه محرم را به همه دوستن تسلیت میگم انشالله امام حسین عزاداری های هممون را قبول کنن.

دیشب شب اول مراسممون بود که من نشد برم چون هم همسری سر کار بود هم اینکه خودم حالم خوب نبود.

به جاش رفتم خونه مامان آرزو ٫ بنده خدا از وقتی حامله شده همش حالش بده تا اینکه دیروز من تازه با خبر شدم که ۳ روز تو بیمارستان بستری بوده اونم تو یه شهر دیگه!

این شد که همون دم غروبی راه افتادم طرف خونه آرزو. نگو سه شنبه که وقت ماما داشته رفته دکتر و تا اون روز هم ۳ روز میشده هیچی نخورده بوده نه آب نه غذا دکتر هم گفته آب بدنش خیلی کم شده و خون مردگی ایجاد شده و خلاصه واسه بچه ضرر داره فرستادتش بیمارستان. اینها هم فکر کردن یه سرم میزنن بهش مرخصش می کنن اما ۳ روز نگهش داشتن تازه بهش گفتن باید بازم بمونی که این چون بچه مدرسه ای داره فبول نکرده برگشته خونه. بابا ما که ایران بودیم سرم که جز نقل و نبات بود. دکتر که هیچی بهمون نمی داد یه سرم که رو شاخش بود. اینجا باید بری بیمارستان بستری بشی تا یه سرم بهت بزنن. جالبه نه؟

خلاصه دیشب اونجا بودم تا ساعت ۲ شب که همسری اومد دنبالم و اومدیم خونه.

نمی دونم امشب میتونم برم تکیه خونه یا نه. مشکل دیگه اینجاست که لباس سیاه مناسب بلند ندارم. یه مانتو عربی ساتن پارسال می پوشیدم امسال فکر نکنم تنم بشه. اینجا هم مردم خیلی پشت سر آدم حرف می زنن نمی تونم با لباس غیر سیاه برم اونم من! موندم چی کار کنم. دیروز هر جا را که به فکرم می رسید و می تونستم پیاده برم را رفتم اما هیچی پیدا نکردم.بیشتر دنبال یه دامن بلند ساده سیاه بودم که بشه با یه بلوز سیاهی چیزی پوشیدش اما مگه پیدا میشه اولا سیاه نیست دوم بلند نیست.همسری گفته یک شنبه میبرتم چند جای دیگه شاید اونجا پیدا کنم.

به شدت هوای ایران و مامانم اینا زده به سرم. خدا خودش کمک کنه یه راه حل بزاره جلو پام که برم یا اینکه یه دل گنده تر به ما بده که بیشتر دوری را تحمل کنم.

هنوز ناهار نخوردم. به شدت گشنمه چون صبحانه هم نخوردم.

فعلا خدانگه دار

ما را هم از دعاتون فراموش نکنید

نردیک شدن محرم/موج حاملگی

سلام

خیلی وقت بود ننوشته بودم. آخه این روزها همچینی ناخوش احوالم.

دو تا تولد را رد کردیم که قرار شد به جای کادو یه ۱۰ پوندی بزاریم تو پاکت و قال قضیه را بکنیم. خداییش خیلی خوب شد که سر ۱۰ تا توافق شد من دور و بر ۱۵ تا ۲۰ فکر می کردم اما خود صاحب مجلس ها همین ۱۰ را پیشنهاد دادن و ما هم رو هوا زدیم.

از اتفاقات جالب اطراف موج حاملگی هست که جمع دوستان ما را فرا گرفته. همین مامان آرزو خودمون ۷ هفتشه. همین مهمون قبلی خودمون که از مسافرت برگشته بود ۳ ماهشه و یکی دیگه ۴ ماهشه و یکی دیگه که بماند.

بیشتر دوستان واسه این بی بی میارن که از منافع و کمک های دولتی استفاده کنن.البته این اصلا واسه من انگیزه نیست چون این کمک ها شامل ما نمیشه ما تو دهک های اون بالا بالا هستیم . همسری عزیز خودش صاحب کار خودشه و این یعنی خودش به خودش کمک می کنه و دولت کاری بهش نداره و این شامل همه چیز میشه: بنفیت خونه نمی گیره٫ شهریه کالج منو باید کامل خودش بپردازه٫ بنفیت و هدیه تولد بچه هم نمی گیره٫ پول دارو را هم باید خودمون بدیم و کلی چیزهای دیگه. تو این کشور آدم تو دسته ی بیکارا باشه نونش تو روغنه والا!

اما ما انگیزه های دیگه ای داریم واسه بی بی آوردن.باورتون میشه تو جمع دوستان من و همسری تنها زوجی هستیم که بچه نداریم؟!انشالله ما هم از این طاق بودن در میایم.

کلاسای کالج پیش می ره اما چندان بر وفق مراد نیست. من گفت و شنودم ضعیفه که اصلا تو کالج روش تمرکز نمیشه و بیشتر روی خواندن و نوشتم و گرامر کار می کنن.

محرم نزدیکه و من پر از دلهره و اضطرابم.پارسال وقتی تو هیئتمون صحبت می کردم واسه یه جمع غریبه صحبت می کردم چون بیشترشون را نمی شناختم و اونا هم منو نمی شناختن. همین خیلی کارمو راحت کرده بود. اما امسال هم منو همه را می شناسم و هم همه منو می شناسن. من می ترسم از شناختی که خودم در طول این یک سال تو ذهن اکثریت ایجاد کردم از اینکه خودمو چه جور آدمی نشون دادم و معرفی کردم با کارهام و الان وقتی میرم واسه بقیه صحبت می کنم یه وقت خدای نکرده نشه اونجوری که یکی برگرده تو روم بگه خودت که از همه بدتری یا خودت که عمل نمی کنی چرا به ما میگی و خلاصه نمی دونم والا. سخته از نگاه ها و از عکس العمل ها می ترسم. خودم می دونم که مثل خیلی ها بیشتر چیزایی رو که می گم خودم هم بهش عمل نمی کنم اما این باعث نمیشه که چیزی نگم.فقط باید سعی کنم خودمو بیشتر اصلاح کنم.

خلاصه که هیچکی درکم نمی کنه که چقدر امسال این کار واسم سخته! هیچکی که درکم نم یکنه اولا چونکه کسی تو موقعیت من نیست که بخواد واسه یه جمع صحبت کنه و دوما اونم واسه یه جمعی مثل جمع این آدم ها که می خواد سر به تن آدم نباشه. البته این که گفتم فقط شامل دوستان نزدیک خودم میشه وگرنه شما که نمی دونید چقدر بقیه بهم احترام می زارن که من بیشتر اوقات خجالت زده میشم اما این دور و بری های به ظاهر دوست نزدیک خودم فقط از پشت خنجر می زنن. همیشه این قانون دنیا بوده.

الان دو هفته میشه یه گروه از دوستان که من چند باری رفتم خونشون و اونها تا حالا نیومدن تصمیم دارن به خونمون پاتک بزنن که من هر بار به یه بهونه ای در می رم. راستش از اینکه بدون همسری از مهمون پذیرایی کنم ترس دارم. اینها هم که می خوان زنونه ای بیان و من اصلا راحت نیستم. راستش من اصلا دلم نمی خواد اینجوری زنونه ای رفت و امد کنم اما هم آدمو دعوت می کنن و نمیشه جواب رد داد بهشون و هر خوردنی پس دادن داره. فعلا که در رفتم اما بالاخره که مجبورم پس بدم. خدا خودش به خیر کنه.خداییش حالم خوش نیست حوصله مهمون ندارم اصلا ! به کی بگم اینو؟دست از سرم بردارین.

 

دوباره مهمونی

سلام

بعد از مهمونی بسیار بد قبلی امشب دوباره مهمون داریم.

تازگی ها اصلا از مهمونی خوشم نمی یاد.

باید تمام خونه را جمع و جور کنم. و همین طور آشپزخانه!

 ادامه نوشت:

خوب الان روز بعد هست و مهمون ها دیشب اومدند و به سلامتی هم رفتند. اینقدر بچه هاشون بی تربیتی کردند و خراب کاری کردند و شلوغ کاری بماند جای خودش! حال من و همسری را حسابی گرفته بودند.

اما از غذاها و آشپزی و پذیرایی راضی هستم. از خود مهمون ها اصلا راضی نیستم. نم یدونم من چه هیزم تری به مردم فروختم. هم دعوتشون خونت هم ۲ روز تمام واسشون زحمت بکش هم چپ و راست طعنه و کنایه بشنو! تمام خستگی تو تنت می مونه. آدم احساس می کنه هیچ دوستی نداره این شهر خراب شده. همه با آدم دشمنن! همه دنبال چشم و هم چشمی و فخر فروشی هستن خوب باشن به من چه به درک. به من چی کار دارن؟ گوشه کنایش باید به من برسه؟ اینم از اینها/ مثلا فکر می کردم این دیگه دوست خوبمه. نمی دونم من خار چشم اینام یا اینا با همه اینجورین و همه هم با این ها اینجوریند!؟سر سفره شوهر یکیشون که خیلی خودشو معصوم میگیره دعا خوند و آخرش هم گفت الفاتحه مع الاخلاص و الصلوات. صلواتش را فرستادیم. منم آروم سوره حمد و اخلاص را خوندم حالا زنشو و خواهرش به من گیر دادن که تو داری واسه خودت دعا می خونی؟ دعای ما را قبول نداری؟ بلند بگو ما هم بشنویم؟ خواستم بگم شما بی سوادین به من چه؟ شما اگه فقط صلواتش را فهمیدین من بقیش را هم فهمیدم شما که خدا را شکر یه دعای ساده را نمی تونین کامل انجام بدین. خداییش شما به من بگین من با این مردم بی سواد ابله و از خود راضی چی جوری تا کنم؟ مثلا می خواست به من کنایه بزنه که تو خودتو میگیری دعات با ما فرق داره! وگرنه من و همسری معمولا دعای سر سفرمون با یه خدا را شکر ساده می گذره خودشون دیشب اصرار اصرار که فلانی دعا بخون! همه کارشون واسه مردم آزاری و طعنه زدن هست. خداییش این همه از خدا عمر گرفتم و همیشه هم بین جمع زندگی کردم اما اینجور آدم ها راکه تمام زندگیشون حول مسائل پیش پا افتاده و زشتی مثل این چیزا بگذره ندیده بودم.

بهشون میگم خوش اومدین ! یکیشون میگه چرا زحمت کشیدی؟ یعنی چرا زودتر دعوت نکردی؟ وظیفت بود زودتر دعوت می کردی! منم همیشه این جور موقع ها میگم خواهش می کنم چه زحمتی انجام وظیفست قدمتون روی چشم. اما لحن گفتن این خیلی ناراحتم کرد حرف همیشگیمو نزدم به جاش گفتم شب عید هست گفتم دور هم باشیم ساعتمون به خوشی بگذره! میدونی چی گفت؟ گفت پس واسه خوشی خودت دعوتمون کردی ما راباش گفتیم ما را مهمون کردی نگو واسه خودت بوده/ منم کم نیاوردم گفتم به من و همسری هر شب خوش میگذره خواستیم امشب شما را هم شریک خوشی خودمون بکنیم.   هر چی می خوای با این مردم با احترام و صمیمیت صحبت کنی سرشون نمیشه که. اصلا لحنشون رفتارشون تمام زندگیشون با کنایه و بی شخصیتی می گذره.

اون مهمونی قبلیه مجبور شدیم اتاق خواب را آماده پذیرایی مهمون های خانم کردیم. خانومه برگشته به من میگه خودت با این عروسک ها بازی می کنی یا شوهرت؟ منم حرصم گرفت  گفتم دو تایی با هم بازی می کنیم!

نمی دونم اینا چه جور زندگی ای دارن؟ واقعیت همینه وقتی آدمی سرشو با کار و درس و چیزایی مثل این پر نکنه مجبوره که به سمت چیزای بی ارزشی مثل همین غیبت ها و بدگویی ها و بد زبانی ها و چشم و هم چشمی ها و یک کلام خاله زنک بازی ها پیش بره.خدا از این بدترشون بکنه. الهی آمین.

می خواستم این هفته با این همسایمون بریم منچستر خونه خواهرش! تمام برنامه ریزی ها هم انجام شده بود. اما لحظه آخر همسری میگه تو می خوای بدون من با اینها بری یک هفته اونجا بمونی برای من فرقی نداره من اجازه میدم مهم اینه که خودت خوشحال باشی. اما مردم پشت سرت حرف در میارن اول از همه خود همین آقا ... که داری باهاشون میری واست حرف در میاره که بدون شوهرش پا شده اومده مسافرت! خودت ناراحت میشی. تو این مردمو نمی شناسی بعدا با حرفاشون اعصابتو خورد می کنن خوشی مسافرتت کوفتت میشه.دیدم همسری راست میگه. من تحمل حرفاشون را ندارم.مسافرتم را کنسل کردم.وقتی به عروسک تو اتاق خواب من کار دارن دیگه مسافرت تنهایی با یه خانواده غریبه که واویلاااااااا.

هیچ وقت به این مدل زندگی عادت نمی کنم و خدا نکنه که عادت کنم و یکی از اینها بشم!

انگار نه انگار دارن تو اروپا زندگی می کنن خودشون که انگار هنوز دارن تو دهات های وطن زندگی می کنن . به خودشون مربوطه به ما چی کار دارن؟ توقع دارن ما هم همون جوری زندگی کنیم! بابا ما هیچ وقت تو دهات نبودیم تا تکون می خوریم پشت سرمون خرف در میارن که اینها اومدن خارج خودشونو گم کردن. بابا جون شما از دهات اومدین اینجا والا ما تمام عمرمون را تو شهر زندگی کردیم بین آدم های باسواد و با فرهنگ.والا من ۱۰ درصد آزادی هایی که تو قم داشتم را اینجا ندارم خالا قم خودش هم نسبت به تهران همچین شهر آزاد و راحتی نبود اما من حتی ۱۰ درصد همون آزادی را هم اینجا ندارم. عجب گیری کردم.

چقدر من امروز غر زدم چقدر ناله کردم مثلا روز عید هست.

عید مبارک.

واسه ما هم دعا کنید.