روزهای آفتابی
من که این چند روز خیلی حال و هوای خوبی داشتم امیدوارم شما هم همین طور بوده باشید.
کلا وقتی هوا خوبه منم خوبم.بعد از 10 روز بارندگی شدید دو روزه که هوا آفتابیه و حسابی از دلمون در آورد! فردا هم همینجوره/من که امروز رفته بودم پارک. واسه پیاده روی رفته بودم اما چند ساعت همین جوری نشستم و با چند تا از آشنا ها که تو پارک دیدم حرف زدیم.
کمی کار خیاطی داشتم دیروز رفتم خونه یکی از آشناها تصورم این بود که دو تایی باهم تمومشون می کنیم اما اون بهم گفت که براش توضیح بدم و اون بعدا واسم می دوزتشون/ اما من دلم می خواست خودمم باشم واسه همین ازش خواستم که چرخ خیاطیشو بهم قرض بده/ با اینکه تا حالا با چرخ خیاطی کار نکردم اما به امید همسری قرض گرفتمش. الان هم بازش کردم و دفترچشو خوندم اما نتونستم چیزی بدوزم. منتظرم همسری بیاد ببینم چیکار می کنه.
یه مغازه هست جنس های زمستونیشو حراج زده دیروز یه پیرهن بافتنی خردلی رنگ خریدم. بیشتر می خواستم بخرم اما دل نتونستم! به خودم گفتم چرا لباسای تابستونی نگیرم که پولمو بابت لباسای زمستونی بدم؟ نمی دونم والا. اما چشم بهم بزنی دوباره هوا سرد میشه اینجا تابستون فقط چند هفته ی پراکندست و دوباره هوا پاییزی و زمستونی میشه.
واسه تابستون دلم می خواد یه پیراهن بلند بگیرم که چون همشون بندی هستن باید یه چیزی واسه روش بگیرم که آستین دار باشه/ یه صندل هم می خوام که چون من بدون جوراب چیزی نمی پوشم نباید شصتی باشه.
امروز یه پیراهن سفید حریر دیدم که تا زیر زانو می رسید . قیمتش زیاد بود. اگر تا یک ماه دیگه همچنان تو همون مغازه باشه تصمیم دارم بخرمش اما الان امکانش نیست/ نه از لحاظ مالی بلکه به دلایل سایزی/ باید سایزم فیکس بشه.
تلویزیون را به دیوار زدیم و در آشپزخونه را هم عوض کردیم. دو هفته گذشته انتهای حیاط بنایی داشتیم. یه انباری قدیمی بود که اونو خراب کردیم و از نو ساختیمش/ یعنی کارگرا ساختن نه ما/تقریبا تمومه. وقتی آماده بشه انباری چوبی حیاط را بر می داریم و به جاش چمن حیاط رو زیاد می کنیم. واسه این انباری کارگرا 1200 پوند خواستن. بعدش باید نرده های دور حیاط را درست کنیم خلاصه که خیلی خرج زیاد داریم. تازه تصمیم داریم 8 9 دیگه مسافرت هم بریم یعنی ایران و یا افغانستان که اونم کلی خرج داره واسمون.
اینجا زندگی کردن یعنی هنر برابر کردن خرج و دخل! که واسه ما الان کفه خرج پایین تره/
راستی بعد از چندین بار تلاش برای باز کردن حساب بانکی باز هم رد شدم. برام حساب بانکی باز نمی کنن چون کار نمی کنم و هیچ منبعی نیست که بخواد به حساب من پول واریز بکنه. هیچی دیگه ما الان حساب بانکی نداریم منم از لجشون رفتم یه قلک آهنی خریدم و پولامو می ندازم تو اون/ نه که خیلی هم پول دارم!
این روزا به شدت هندوانه خور شده ایم. یه هنوانه رو همسری باز می کنه نصفشو شب می خوریم و نصف بعدیشو فردا شب. البته بعضی وقتها هم نصفه دوم به فردا شب نمی رسه چون من فردا صبحش ترتیبشو میدم/ خیلی شکمو شدم.
خوب زیاد حرف زدم.شب همگی بخیر
برام دعا کنید
تاریخ هایی که واسم فراموش نشدنی هستند شاد و غمگین: