درددل زمستونی/برف سال نو
یکی از دوستان اومد گفت یک ماهه من نیستم!!! واقعا یک ماه شد؟
خوب الان اومدم.
امروز صبح که از خواب بیدار شدم یعنی بیدار که نشدم اصلا خواب نبودم تمام شب کمر درد شدید و دست درد و پا درد داشتم که نزدیکای صبح داشتم گریه می کردم از درد! حالا میگم چرا! همسری گفت نمی خواد بری کالج وقتی بدن درد داری! منم گفتم باشه. یه جورایی هنوز در مورد غیبت کردن از درس شبیه بچه هام که چشمشون به دهن بزرگتراشونه که بهشون بگن برو یا نرو! منم چشمم به دهن همسری!!!! خودش راه افتاد بره سر کار که یهو دوباره برگشت بالا و گفت برفو دیدی؟ گفتم برف اومده؟ گفت یه قد آدم!!!! زودی پا شدم از پنجره خیابونو نگاه کردم دیدم همه جا سفید شده در حد چند سانتی متر و نه بیشتر. اما هیجان زده شدم جوری که دردم یادم رفت. خلاصه رفتم کالج!
دوباره ساعت ۱۲ برف باریدن گرفت و منم زیر برف تا بازار رفتم و برگشتم و جلو تی وی از خستگی خوابم برد داشت گلدن گلوب نشون می داد. خودمو کشوندم بردم بالا تو تخت خواب. تا چند ساعت هی خوابم می برد و هی از سرما بیدار می شدم. خلاصه خوابیدم کمی. همسری زنگ زد گفت کسی برفک نیاورده؟ گفتم نه! من که خواب بودم اگرم اومده از پشت در رفته! گفت تو چند تا نامه برفک بنویس از سر کار اومدم برم در خونه چند نفر بهشون بدیم! قضیه برفکو سال قبل هم گفتم! آخرش مهمونی داره. کسی که نامه برفکو می گیره و باز می کنه باید مهمونی بده!
خوب بریم سراغ قضیه بدن درد: دیروز از ساعت ۱ شروع کردم به پختن آش نذری. دو تا دیگ بار کردم یکی را بین مجرد ها پخش کرد همسری و یکی دیگه را چند تا از دوستان را دعوت کردیم و دور هم بودیم خلاصه حسابی خستگی و سر پا واستادن. اما دلیل اصلی این نبود/ قضیه این بود که ساعت ۴:۳۰ عصر با چند تا از دوستام رفتیم شنا!!!! اونم بعد از بیشتر از ۳ سال! حسابی هم دست و پا زدیم تو آب و سرد هم بود . تا شب موقع خواب چیزیم نبود همین که خواستم بخوابم تمام دردهای دنیا اومد تو جونم و تا صبح منو کشت!تو شهر ما همین روز یک شنبه اونم فقط یک ساعت یه سانس برای شنای خانم ها هست. که خانم های مسلمان ازش استفاده می کنن/ استخرهای اینجا بیشترشون جدا از اینکه میکس هست یه جوریه که طبقه بالاش باشگاه ورزشی هست و ملت اونجا ورزش می کنن و یه نیم نگاهی هم به استخر دارن از اون بالا و یا بعضی هاشون کلا کافه تریا شون بالای سر استخرشون هست. حالا یه سری هم هستن که فقط خانم ها میرن تو آب اما غریق نجاتشون آقا هست!!! خلاصه همین یه ساعت تو هفته میشه با خیال راحت رفت تو آب/ جاتون خالی خوش گذشت.
الکی میگن خارج امکانات بیشتره /گول نخورین/ یه شنا نمی تونی بری/ قدر کشورتونو بدونین/ خدایی من خیلی ناراحت میشم بعضی از ایرانی ها را می بینم که از کشورشون می نالن/ ای بابا نه جنگی نه خونریزی ای نه انتحاری ای نه انفجاری نه هیچ چی. ما از ناچاری به اینجا رسیدیم. هیچ جا کشور آدم نمیشه خداییش اونم ایران. من عاشق ایرانم چون یه جورایی وطنم هست اونجا دنیا اومدم راه رفتن یاد گرفتم مدرسه رفتم از دنیا رفتن عزیزامو دیدم و با قبرستون هاش اخت شدم. عزیزام اونجا عروسی کردن و بچه هاشون برای نسل دوم و سوم اونجا بدنیا اومده. ایران را اندازه وطنمون ٫نه ٫بیشتر از وطن اصلیمون دوست داریم با اینکه هیچ کس اینو قبول نداره نه ایرانی و نه همشهری های خودمون و هنوز هم ما رابه خاطر نوع و سبک رفتار ایرانی وارمون تحقیر می کنن/وقتی بین دوستان میگم دلم تنگ شده می خوام برم ایران می خوام برم تو حرم. می خوام تو خیابون های قم راه برم.سوار اتوبوس های شلوغش بشم و دلم واسه همه اینها تنگ شده٫ باورتون میشه دعوا راه می یفته همه سعی می کنن یادم بیارن که چقدر تو ایران ما تحقیر شدیم و چقدر فحش شنیدیم و چقدر از زندگی عقب موندیم .و .....اما من بازم سعی می کنم قانعشون کنم نوع احساس من هر چی که باشه احساس شخص منه و هیچ کس نمی تونه احساسمو از من بگیره هر چی می خواد منو تحقیر کنه و یا سرکوفتم بزنه همون جور که با تمام اون مشکلات من راهمو تا آخر دانشگاه ادامه دادم/هنوز یادم هست تو دوران راهنمایی با یکی از دوستام دعوام شد دوستی که فکر می کردم یکی از باشخصیت ترین افراد کلاس هست جلوی همه با من دست به یقه شد و بلند بلند داد می زد تو اینجا چی کار می کنی ؟ کسی نمی خوادت؟ چرا همه دبیرا تو را از ما بیشتر دوست دارن و کلی فحش های زشت که من حتی دلم نمی خواد به ذهنم بیارمشون. این من بودم به عنوان شاگرد اول کلاس و شاگرد دوم کل مدرسه تو ۳ سال راهنمایی. خیلی از دوستای من به خاطر این چیزها ترک تحصیل کردن/راحت نبود/ فشار روحی زیادی بود/اما من راهمو ادامه دادم. نو دانشگاه چقدر به خاطر همین قضیه اذیت شدم. اما من ایران رو دوست دارم. مثل یه تیکه از وجود خودم/ کسی نمی تونه اینو از من بگیره.وقتی همه اینجا بهم گیر می دن که تو حق نداری از ایران تعریف کنی یا دلت تنگ بشه واسش و باید از افغانستان اینجوری بگی نه ایران من همیشه برای دوستام مثال می زنم که بچه های شما که اینجا دنیا اومدن حالا گذشته از اینکه اینجا بهشون خوش می گذره یا بد. اینجا را بیشتر از افغانستان دوست دارن هر چی هم که شما بغل گوششون از افغانستان تعریف کنید فایده آنچنانی نداره و شما اگر ببرید این ها را تو کابل ول کنید فرداش دوباره راهشونو می گیرن می یاد همینجا که دنیا اومدن. شما نمی تونین احساس اونها را عوض کنید جایی که ادم به دنیا می یاد یه کشش خاص خودشو داره /البته من منکر این نیستم که همه ما عاشق افغانستان هستیم و وطن اجدادیمون هست اما برای زندگی و احساس راحتی برای یک عمر راهمونو سمت جایی کج می کنیم که توش به دنیا اومدیم و خاطرات بچگی و نوجوونی و جوونیمونو تو اونجا ثبت کردیم.
این داستان خیلی طولانیه. ناراحت میشم وقتی تو اینجا کسی منو درک نمی کنه و همه شروع می کنن جوری منو نصیحت کردن که انگار من وطن فروشم!من دو وطنه هستم و شاید چند سال دیگه بشم سه وطنه. البته هنوز احساسی به اینجا ندارم به جز وجود همسری!
خیلی طولانی نوشتم معذرت می خوام.
تقریبا تمام دوستان به جز چند نفری که مشکل دارن مثلا حامله هستن یا چیزای دیگه ٫ همشون تابستون میرن مسافرت/ تمامشون به سمت افغانستان و فقط یک نفر میره ایران. من نمی تونم برم جایی. چون وقتی درخواست ویزای ایران میدم باید ۶ ماه اقامت اینجا تو ویزام مونده باشه که ایران بهم ویزا بده درحالی که من تو تابستون همش ۵ ماه از ویزام می مونه پس مجبورم تا سال آینده همین موقع صبر کنم حداقلش.شایدم تا سال آینده تابستون.تابستون دلتنگی خواهد بود بدون دوستان و هیچ مسافرتی.
ساعت داره ۶ میشه و همسری هنوز نیومده.منم تازه غذا خوردم از دیشب ساعت ۹ که هیچی نخورده بودم به جز چند تا بیسکویت!برم نمازمو بخونم و ببینم همسری می خواد بیاد یا نه؟
همتونو دوست دارم و به خدا می سپارم.
تاریخ هایی که واسم فراموش نشدنی هستند شاد و غمگین: