سلام

گزارش احوال: حرف جدیدی واسه گفتن ندارم. خسته شدم از بس اومدم اینجا و گفتم دارم می نویسم.

البته تصمیم جدید گرفتم و اینکه کتابخونه های جدید را امتحان کنم تا منابع گسترده تری تو چنته داشته باشم. رو این حساب از یکی از دوستام ژرسیدم چی جوری میشه تو کتابخونه ایت الله مرعشی عضو شد؟ اونم گفت والا اون زمان که من دبیرستانی بودم عضو بودم امام الان احتیاج به یه ضامن یا معرف داره که مدیر باید امضاش کنه و مدیر هم فرموده من زحمت می کشم واستون کتاب می خرم و کتابخونه مجهز می کنم پس بی خود می کنین میرین بقیه کتابخونه ها! یعنی الان که به این سطح علمی رسیدیم نمی تونیم از کتابخونه آقای مرعشی نجفی استفاده کنیم! البته بگذریم که این کتابخونه هم خودش آخر تبعیضه. کل روزهای هفته واسه آقایون فقط روزهای ۵ شنبه و جمعه واسه خانوماست. سعیمو می کنم ببینم میشه داخل این کتابخونه ی نفوذناپذیر شد یا نه؟

گزارش روزانه: امروز خیلی خوشحالم چون اول ماه شعبانه. می خوام از این ماه شعبان حسابی استفاده کنم چون ماه شعبان آینده معلوم نیست کجا باشم و حتما حسرت اینجا را خواهم خورد.

دیروز رفته بودیم سفره صلوات پسر خاله مامان یا همون بوله مامانم.مامان خودش تهران بود واسه سالگرد یکی از پسرای فامیل که مامان باباش از سوئد اومده بودن و واسش سالگرد گرفته بودن. بزار بگم داستانه اینا از چه قراره: پسر اینا که خیلی هم کم سن و سال بود قاچاقی رفت و رسید سوئد. چون سنش خیلی کم بود یه خانواده به فرزندی قبولش کردن و اونجا زندگی می کرد تا اینکه یه روز بعد از تو پارک می دویده و حسابی خسته و عرق کرده بوده رفته پریده تو استخر تا خنک بشه و در جا قلبش واستاده. وقتی فوت شد ۱۵ سالش بود. دولت سوئد هم  خواست جنازه را بفرسته ایران واسه پدر و مادرش اما ایران اجازه نداد و گفت باید بره افغانستان نه اینجا. این شد که سوئد جنازه را نگه داشت تا پدر و مادرش بیان و براش مراسم بگیرن. پدر و مادره هم خیلی زود خودشونو رسوندن سوئد و ظرف این یک سال که اونجا بودن اقامت گرفتن و الان که اومدن می تونن بقیه بچه هاشونم با خودشون ببرن اونجا. اما چه فایده مامانم میگه زن و شوهر یه تار موی سیاه هم تو سر و صورتشون نمونده و تو این سن مثل پیرمرد پیرزن ها شدن. خوب اینم بازی سرنوشته!

اینا را گفتم که اینا بگم: مامانم تهران بود و ما ۴ تا خواهر رفتیم سفره صلوات. زن داداشم هم طبق معمول گفت حوصله نداره از خونه بره بیرون. ما رفتیم حالا خاله و زن عموم تنها اومدن! هر کدوم ۳ تا دختر جوون دارن. زن عمو گفت دخترش مریض بوده و خاله گفت دخترا مهمون داشتن! بعدا زن عمو گفت تو این آفتاب داغ دخترام مریض میشن بیان بیرون! خلاصه تموم شد و با هم از خونه بوله مامان زدیم بیرون. خونه خاله سر راه بود جلو درش که رسیدیم زن عمو هی اصرار داره که ما هم بریم خونه خاله که ما گفتیم مامانم نیست و نمیشه. اما خاله که صاحبخونه بود یه تعارف هم نکرد! خلاصه زن عمو گفت شما برید من میرم خونه خاله چون دخترام اینجان!!!! تو دلم گفتم عجب زمونه ای شده دخترای تو این همه راه تا خونه خاله اومدن تو آفتاب مریض نشدن یه قدم دیگه تا سفره صلوات می اومدن می افتادن می مردن ها؟ معلوم شد مهمونای دخترای خاله کی بودن!

همه اینا را گفتم که بگم: یا اینکه دخترا خیلی خودسر شدن و دیگه هر جا که خودشون دلشون بخواد میرن و میان و دیگه حوصله سفره صلوات و دعا و این حرفا را ندارن. یا اینکه مامانا خیلی بد شدن که دختراشون را اجازه میدن هر کاری می خوان بکنن و حتی حمایتشون هم می کنن. یا اینکه کلا اشکال از سفره صلوات نبوده یه اشکالی تو خونه ی این بنده خدا بوده! الله اعلم!

می دونین که خاله خانم میشه خاله ی ما. یعنی خاله هم که نمیشه دختر داییمونمیشه چون سنش زیاده ما بهش میگیم خاله. طبق همون قانون که فامیلای مامان همه میشن خاله و دایی و فامیلای بابا همه میشن عمو و عمه. مثلا دختر عمو کوچیک که ۶ سالشه به من که فامیله باباشم یعنی دختر عموشم از روی احترام میگه عمه. به داداشم هم میگه عمو. خلاصه خاله میشه دختر دایی ما. زن عمو هم که میشه زن عموی ما. حالا این دختر عموها که سالی یک بار هم پاشونو خونه ما نمی زارن شدن فامیل درجه یک دخترای خاله ی ما. مامانم همیشه میگه دست من بی نمکه اگه دستمو تا ارنج عسل کنم بکنم تو دهن اینا اخرش دستمو گاز می گیرن.

گاهی وقتا شک میکنم: ما ادم های اجتماعی ای نیستیم؟ ما قادر نیستیم با فامیلامون رابطه خوب و پایداری برقرار کنیم؟ ما چه ایرادی داریم؟ یعنی فخر فروشیم؟ خودمونو میگیریم؟بدی دیگرانو می خوایم؟ کسی دلش نمی خواد با ما رفت و امد داشته باشه! تا رسما دعوتشون نکنیم کسی پاشو تو خونه ما نمی زاره اینگار ما لولو خورخوره ایم. خداییش وقتی دیگرانو می بینم که چه راحت بدون دعوت و تشریفات میرن خونه همو و میان بهشون حسودیم میشه! مگه ما چمونه؟ تازه کسی هم که میاد خونمون این قدر ذوق می کنیم کلی ازش پذیرایی می کنیم و کلی حرفای دیگه. چند روز بعد باخبر میشیم که با همین یه ملاقات کوچولو چه حرفا که به ما نسبت نداده و چه دو به هم زنی ها که نکرده. بابا جان اصلا نیاید خونه ما. نمی دونم بقیه هم از این مشکلات دارن یا فقط ماییم؟!

پست امروزم همش حرفای خاله زنکی شد. تازه بقیشو به شما نگفتم: هر کی منو می بینه با پررویی دستشو میزاره رو شکم و میپرسه حامله ای مگه نه؟ !!!

تازه وقتی کلی قسم می خوری که نیستی باید جواب پس بدی که چرا نیستی! نمی دونستم ادم وقتی ازدواج می کنه دیگران اینقدر به خودشون اجازه میدن تو زندگیت دخالت کنن. چرا حامله نیستی؟ دکتر رفتی؟ ایراد از کیه؟ بعدش شروع می کنن به دلسوزی! الان همه چی پیشرفت کرده! دوا درمون کن خوب میشی! ای بابا! مگه من گفتم بچه دار نمیشم؟ تازه مگه من گفتم ایراد از منه؟ تازشم من الان خودم سربار خونه بابابم هنوز پا در هوام و تکلیفم معلوم نیست بچه می خوام چی کار؟ اصلا شما درست میگین میرم دوا درمون میکنم وقتی بابای بچه تشریف ندارن از کجا واسه شما بچه دنیا بیارم هاااا؟ البته اینا را به شما میگم جلو اونها مثل عروسای خجالتی سرمو می ندازم پایینو خیلی مظلومانه فقط گوش میدمو تایید می کنم.خدا نکنه سرمو بالا کنم و جوابشونو بدم اونوقت میگن عجب عروس چشم سفیدیه! ببین چیجوری جواب آدمو میده؟ بلا به دور خوب شد عروس ما نشد! حتما بقیه آبجیاشم همین جورین که موندن تو خونه! اونوقت خر بیار و باقالی بار کن.

اما خودمونیم تصمیمم واسه بچه دار شدن از ۲ سال به یک سال کاهش پیدا کرده. شاید بعدها کمترم بشه.تا ببینیم خدا چی می خواد.