سلام

خوب ۱۳ به در هم به خوبی و خوشی گذشت. البته ۲ تا ابجی من نیمه قهر بودن چون با رفتن من به تهران مخالف بودن و هنوز هم هستن. اما در کل به یاد موندنی بود

امان از دست این نامزدی که تمام مدت رفته بود بالای کوه داشت بادبادک هوا می کرد با داداشم و آبجیم.قبلشم که مشغول تهیه کباب بود و اصلا پیش من ننشست. البته اخرش بهتر شد چون رفتیم چند تا وسیله بازی سوار شدیم و اندازه تمام عمرم جیغ کشیدم. خیلی حال داد!

دیروز از صبح رفتیم خرید و تقریبا خریدها کامل شد. سرویس برلیان که برداشتم به خاطر کسری پول نامزدی دستبندشو خودم حساب کردم. دستبند تنهاش شد یک میلیون و ششصد.

حالا فقط انتخاب اتلیه و فیلمبردار و لباس عروس مونده و البته ارایشگاه.راستی یه خیاط خوب هم باید پیدا کنم که لباس شب حنا را بدم بهش بدوزه .

امروز صبح نامزدی و داداششو و ابجیم رفتن تهران چون یکی از فامیل هاشون که مامانش مرده را خبر کردن و باید برن ازش اجازه بگیرن.فردا صبح برمی گردن.

راستی یه خبر هیجان انگیز. دیشب داداش نامزدی زنگ زد به عموم که تو اصفهانه و دعوتشون کرد و گفت اگه تلفنی قبول ندارن کارت دعوت را براشون بیاره اصفهان که عمو جان گفت شما بدون اجازه از من که بزرگترم دختر برادرمو خواستگاری کردین و می خواین عروسی بگیرین. منم بهتون اجازه عروسی نمیدم و تا خواهر بزرگتر عروسی نکرده حق ندارین عروسی بگیرین! این یکی را واقعا نمی دونم چی جوری میشه حل کرد!

الانم میرم لباسای نامزدی را بشورم که تبدیل به یه کوه لباس نشسته شده.