دل درد/ دعوا/ مهمونی
داره از خواب و سردرد و خستگی جونم در می یاد
شاید دو شنبه بریم لندن با مهمونای امروزمون.
نمی دونم چرا دلم گرفته.
چند شب پیش با همسری قهر کردم. مریض بود یعنی مسموم شده بود. خیلی حالش بد بود. نصفه شبی به من میگه زنگ بزن امبولانس بیاد که من زنگ زدم به یکی از دوستاش .ساعت ۴ صبح اومد رفتن دکتر وقتی اومدن دکتر گفته بود که ویروس هست و نمیشه کاریش کرد فقط برو پرستامول بخور!
منم همینو بهش گفته بودم اما مگه حرف منو قبول می کنه. خلاصه اینکه فرداش حالش بهتر شده بود به نظر من. منم بهش گفتم پاشو نمازتو بخون تا قضا نشده هی بهونه آورد که خالم بده و نمی تونم واستم و منم هی گیر دادم که اندازه ۵ دقیقه حتما می تونی سرپا واستی. از من اصرار از اون بهونه. تا اینکه شریکش زنگ زد و ازش کلید خواست راه افتاد که بره منم بهش گفتم نمی تونی ۵ دقه نماز بخونی اما می تونی بری بیرون؟ اونم سرم داد زد که دیگه حرف نزن! و رفت. وقتی برگشت منم خودمو به خواب زدم. اومد بغلم کرد و خوابید اما من اصلا تکون نخوردم.خلاصه تا صبح آشتی کردیم. چون من آدمی نیستم که قهر بمونم. دیروز دسته گل آورده بود با خودش. این مهمونم گل را دید میگه: این گل آشتی کنونه؟ منم خندیدم و گفتم چطور ؟ گفت آخه هر وقت دعوا میشه مردای ما گل می یارن همین جوری مه گل نمی یارن. منم گفتم اره واسه آشتیه. اما همسری خودش منکر شد. گفت چون قشنگ بوده آوردتش.شاید من نباید این قدر روی یه مساله کلیک کنم. آخه تنبله. تا نمازش لب طلایی نشه پا نمیشه بره نماز بخونه.منم حساس. دعوا میشه آخرش.
فردا شبش من دل درد شدم تا صبح به خودم پیچیدم. خلاصه که ۴ شب پشت هم هست که درست حسابی نخوابیدیم.
من برم کمی استراحت کنم.
تاریخ هایی که واسم فراموش نشدنی هستند شاد و غمگین: