عید فطر 2012
از اینجا بودن خستم اینجا جاییه که نمی دونم چه جور جائیه!چی گفتم!
راستی عیدتون مبارک و نماز روزه هاتون قبول درگاه حق تعالی![]()
اولین عیدی بود که خونه خودم بودم و در کنار همسری. اولین باری بود که همسری فطریه منو می داد یعنی من نون خور همسری ام دیگه! اولین باری بود که قبل از آخرین افطار رفتم نشستم تو حیاط و با صدای بلند گریه کردم. بیشتر دلم هوای بابا را کرده بود تا مامان و همسری هم فندق را گرفت اومد حیاط دید من گریه می کنم چیزی نگفت. بعدا که حرف می زدیم واسش تعریف کردم پارسال همین لحظه با دوستام بودم تو مشهد تو یه اتاق با ۱۶ تا تخت خواب دو طبقه و چقدر خوش گذشت. همسری زودی گفت خوب پس واسه همین تو حیاط گریه می کردی؟ اینجا با من بهت خوش نمی گذره! منم دوباره بغض کردم و گفتم دلم واسه بابا تنگ شده بود.
یه شب قبل عید مهمون داشتیم. ۴ تا خانواده بودیم. موقع باز کردن در کنسرو لوبیا انگشتمو بریدم و کلی خون رفت ازش. حالا هرچی دنبال چسب زخم می گردم پیداش نمی کنم به همسری می گم برو از دم در بخر با عصبانیت نگام کرد و گفت ایلا بدی حالی یعنی ول کن الان! و یه جوری نشون داد که یعنی چرا من دستمو بریدم؟ شب بهش میگم چرا اونجوری کردی جلو مهمونا؟میگه تو آدمو عصبانی می کنی! چرا دستتو می بری حالا همه فکر می کنن تو دست به سیاه و سفید نمی زنی یه مهمون می یاد دستتو می بری! منم گفتم یعنی جون من اصلا واست مهم نیست فکر مردم مهمه؟! جای بدی را بریدم و الان که ۴ روز گذشته هنوز زحمش بسته نشده و درد می کنه آخه روی بند انگشت اشارمه و هر دفعه حواسم نیست انگشتمو خم می کنم زخمش باز میشه. با همون انگشت تمام ظرف ها را شستم و آشپزخونه را هم جمع کردم همسری نه تنها هیچ هم دردی نکرد حتی وقتی ازش تقاضای کمک کردم همون نگاهی را کرد که یعنی چرا دستتو بریدی! این اخلاقش عوض نمیشه که کار خونه واسه منه و دقیقا تو اوج کار و شدت کار اصلا کمک نمی کنه. این واقعا واسم عجیبه گاهی که نیازی نیست خودش می یاد کمک می کنه اما وقتی من از خستگی دارم واقعا می یفتم و ازش توقع کمک دارم و حتی به زبون می گم لج می کنه و تکونم نمی خوره. من اینجوری قبول کردم که هر کسی یه اخلاقایی داره که فقط باید قبولشون کرد و بس و نه مقاومت و یا تلاش برای تغییر دادنش!
چند وقت بود که به طور جدی دنبال میز چای خوری واسه جلو مبل ها بودم و یا بودیم! یکی را هم پسندیدم که حراج شده بود:۱۴۰ پوند. اما همسری واقعا الان بودجه ای واسه این چیزها نداره. به ناچار این عید رو هم رو زمین مهمونا را پذیرایی کردیم.
وضع باغچه نابسمانه. یعنی همه چیز بر وفق مرادم نیست. ریحون کاشتم سبز نشده. در حالیکه شنبلیله را همزمان کاشتم الان در حال مصرفش هستم به این صورت که هر روز یه دسته می چینم و می دم به فندق و پوندوق نوش جان کنن. اما از ریحونا خبری نیست. شاهی کاشتم اما پلاسیده شدن. گشنیز کاشتم اصلا رشد دفعه قبل را نداره.
اما خبرای خوب: گل های آفتاب گردونی که عید نوروز کاشتم الان چند روز هست که کاملا باز شدن.
خیار ها کج و کوله در حال بزرگ شدن هستن . هر کدوم یه شکل! اصلا شبیه خیار نشدن. اما بازم وقتی نگاشون می کنم خوشحال میشم.
گوجه فرنگی ها تو هر شاخه ۸ ۹ تا در حال بزرگ شدن هستن و اون ها گرد هستن چه عجب!
تا حالا فقط ۲ سری مهمون عید داشتیم. اون وقت همسری این همه شیرینی تازه خریده!
روز عید طبق آداب و رسوم رفتیم عید دیدنی خونه دو تا از کسایی که این عید اولشون بود واسه سر سلامتی. و خونه مسن ترین خانواده که دو تا پیرزن پیرمرد هستن که تازه اومدن. و خونه یکی از فامیل. بعد از ظهر هم طبق برنامه ای که شب قبلش چیده بودیم رفتیم پارک باربیکیو! ۳ تا خانواده از گروه همیشگی بودیم و ۲ تا خانواده جدید. که یکیشون اصلا حال نداد چون تو حساب کتاب کمی دغل کار بود آقاهه به این صورت که خرید گوشت را همسری انجام داده بودو شب قبل با هم گوشت را اخته کرده بودیم تا ۳ صبح! آخر شب که حساب کتاب کردیم ما همه می گفتیم تقسیم بر ۴ بکنه و یه خانواده را که تو پارک بهمون اضافه شده بود را به عنوان مهمان بدونه و ازش دنگ نخواد. اون هم قبول کرد و تمام فاکتور ها را گرفت و بعد از جمع و تقسیم کردن گفت که نفری ۱۶ پوند می رسه. همه اومدن دادن به همسری که خرید کرده بود.اما همسری گیج شده بود و می گفت پس چرا پول کامل نشده و من ضرر کردم؟ همه به تکاپو افتادن و دوباره حساب کتاب شد و فهمیدیم اشتباه شده و دنگ هر کسی می شه ۲۱ پوند. دوباره همه اومدن دادن به همسری. شب که اومدیم خونه همسری دوباره حساب کرد و فهمیدیم دفعه اول این آقاهه خرج را تقسیم بر ۵ کرده اما به همه گفته تقسیم بر ۴ کردم!!!!! به این ترتیب دنگ اون مهمون را بدون اینکه بقیه بدونن انداخته گردن همسری !خوب این کار خیلی زشتیه. اگر تو راضی نبودی که اونو همون حساب کنیم می گفتی برای تو ۵ نفر حساب می کردیم برای بقیه که راضی بودن ۴ نفر. نباید پنهانی می نداخت گردن همسری که تمام خرید ها را کرده بود. تازه پیش خودش چی فکر کرده بود؟ فکر نکرده بود ما همه حساب کتاب بلدیم و می فهمیم اون چی کار کرده؟بین دوستان این خیلی رفتار زشتیه. خساست یه چیزه دغل کاری یه چیزه دیگه. همسری که گفت دیگه با این آدم کار شریکی انجام نمیده. تمام برنامه خیلی خوش گذشت اما آخر شب با این کار آقاهه حالمون گرفت.
دیشب تا ساعت ۴:۳۰ صبح بیدار بودیم و همون طور که فیلم ترسناک نگاه می کردیم در مورد تغییر دکور خونه هم کلی حرف زدیم و متر کردیم و آحرش نتیجه این شد که همین دکور فعلی بهترین و البته تنها حالت ممکنه. یک حالت دیگه هم می تونه امکان پذیر بشه به شرطی که کلی خرج کنیم و در فعلی آشپزخونه را باطل کنیم و به جاش پنجره قدی این طرف در را تبدیل به در کنیم که این مستلزم اینه که اون قسمت حیاط را سقف بگیریم که یه جورایی بشه راهرو ورود به آشپزخونه از طریق در حیاط.اونوقت میشه مبل کرنر را بزاریم اون گوشه دیوار و جای تی وی را عوض کنیم و کلی کار دیگه. اما برای فعلا هیچ راهی وجود نداره. از اون طرف با خودم میگم همین الان هم همسری بیش از حد واسه بنایی و تغییر دکور این خونه خرج کرده و دیگه بسه. چند سالی همین جا می مونیم انشالله طی برنامه ۵ ساله آینده یه خونه با حیاط بزرگ و آشپزخونه بزرگ ۳ خوابه بخریم اگه خدا بخواد.پس فعلا قناعت پیشه کن ای دل حریص آدمی زادی من!
به شدت احساس بی سلیقه گی می کنم مخصوصا وقتی به خونه بقیه میرم. می بینم ما تو خونمون چیزایی گرونی داریم اما انگار به زیبایی خونه ارزون بقیه نیست و این یعنی حتما بی سلیقگی من! یا اون مثل معروف که میگه مرغ همسایه غازه!
بقیه حرف ها باشه واسه دفعه بعدی.
شب به خیر
تاریخ هایی که واسم فراموش نشدنی هستند شاد و غمگین: