سلام

امروز رفتم کالج. تست تعیین سطح برای زبان انگلیسی داشتم. مسئول تست گرفتن که از استادای زبان کالج بود گفت من نیازی ندارم که زبان بخونم و سطحم بالاست اما گفت اسپیکینگت ضعیفه منم گفتن خسته نباشی خودمم که همینو میگم.

نوشتنم خوبه و گرامر هم همین طور . یه سوال داد که بنویسم : اگر یک میلیون پوند برنده بشی چی کار می کنی و چرا؟ منم نوشتم این غیر ممکنه و من اصلا بهش فکر نمی کنم اما همسرم گاهی در مورد حرف می زنه که اگر برنده بشه یه خونه بزرگ می خره با یه حیاط بزرگ که من توش هر چی می خوام نگه دارم و هر چی می خوام بکارم و حوض داشته باشم با ماهی و خرگوش و   مرغ! بعدش یه ماشین می خره که چون علاقه ای به ماشین ندارم اسمشو یادم نمی یاد و سوم اینکه دور دنیا بگردیم با خانواده هامون و کلی کار دیگه که فکر کنم همین جا پولمون تموم بشه!

خانومه که دید گفت بیا بشین سطح ۲. یعنی آخرین سطح. یه سطحی استارت داریم. ابتدایی ۱ و ۲ و۳ و بعدش تازه می یاد به سطح ۱ و سطح ۲ که آخریشه. من میشم همون سطح ۲. هزینه کلاس هم ۵۲۵ پوند + ۵۰ پوند پول کتاب و امتحان میشه که واسه من بیشتر می گیرن چون هنوز یک سال از اقامتمون تو انگلیس نمیگذره و اینترنشنال به حساب می یایم.

من واسه کورس ابتدایی علوم پزشکی تو کالج اسم نوشتم که ببینم چی میشه اگه زیادتر از ۱۵۰۰ نحواد می رم وگرنه که صبر می کنم سال بعد میرم که زبانمم بهتر شده باشه. دارم به داروسازی فکر می کنم. به نظرم بین تمام رشته های پزشکی از همشون تمیزتر و راحت تر باشه.

امروز رفتیم گینی پیگ بخریم که بهمون گفتن چند تا بیشتر نمونده و فردا ۱۵ تا جدید واسشون می رسه و انتخابای بیشتری خواهیم داشت. ما هم گفتیم باشه فردا می یایم.

همسری دوباره سرما خورده. پدر منو در آورده. مریض میشه مثل بچه ها میشه لج باز و حرف گوش نکن. هیچی نمی خوره و هیچی را هم رعایت نمی کنه. مریض خوبه حرف گوش کن باشه بهش گفتی سوپ بخور بخوره و گفتی لباس گرم بپوش بپوشه. اگه حرف گوش کن بود که اصلا سرما نم یخورد. خدا اگه می ده یه شوهر حرف گوش کن بده نه از این حرف گوش نکن هاش!

امشب با عموم که تو پاکستانه چت کردم. وضعیت پاکستان خیلی خرابه و هر روز مردم شیعه را می کشن. عمو هم تصمیم داره بره کابل واسه زندگی. عمو چند تا از عکس های خانواده دایی بابامو که تو آمریکا هستن را بهم نشون داد. عکس دخترا و عروس هاشون را. به عمو می گم عمو جان چرا اینا همه سر باز هستن؟ میگه جان عمو  اینا تو پاکستان هم سر باز بودن چه برسه که اونجا آمریکا هست.گفتم چی بگم والا؟ تو شهر ما همه با حجاب هست نه فقط همشهری های ما بلکه تمام شیعه ها. امروز یه فستیوال تاریخی تو مرکز شهر بود و نیروهای هوایی و دریایی هم بودن بینشون چند تا دختر با حجاب هم بودن. اینجوری نیست که هر کی رفت خارج محیط مجبورش کنه که بی حجاب بشه. همه چی دست خود آدم هست.اون دایی های بابا هم همون ۳۰ سال پیش که از افغانستان اومدن بیرون دنبال همین چیزا بودن که همراه بابام نیومدن ایران و رفتن آمریکا. وگرنه همشون باهم از افغانستان خارج شدن به دو مقصد متفاوت.هر دو می دونستن که دنبال چی هستن. با این تفاوت که بچه های اونا همه به یه جایی رسیدن و دکتر و مهندس شدن و بچه های ما شدن کارگر بنا و شاگرد خیاط اونم با کلی تهدید و ارعاب که هر روز میگن بیرونشون می کنن.

نمی دونم والا نمی خوام در این مورد حرف بزنم.

ببینم فردا میشه بریم گینی پیگ بخریم یا نه؟

شب بخیر