مریضی همسری
دیروز با صداهای آه و ناله همسری بیدار شدم ساعت ۱۰ بود. البته شب قبل خواب هم زیاد حالش خوب نبود اما خوابش برد دیگه من چیزی متوجه نشدم تا صبح. تمام بدنش درد می کرد. تب داشت وحشتناک و مدام عرق می کرد.حرف نمی تونست بزنه از بس حالش بد بود. اومدم پایین واسش سوپ درست کردم بلد نبودم از اینترنت نگاه کردم اما هیچ سایتی درست حسابی دستور پخت نداده بود. مرغ را پختم و سبزیجات و یه فنجون برنج و بقیه متخلفات. اما کمی که گذشت دیدم کل قابلمه فقط شده برنج و همینطور هم داشت بیشتر می شد. خلاصه از خیر اون گذشتم و تو یه قابلمه کوچکتر کمی از این مواد را برداشتم و نودل درست کردم. بردم بالا که همسری بخوره چون می خواست دارو بخوره با معده خالی نمی شد. سوپ هم فقط یه قاشق خورد و گفت حالم به هم می خوره و دیگه نخورد. منم اومدم پایین و کل سوپ را انداختم آشغالی. این دفعه میوه پوست کندم نارنگی و توت فرنگی همه را تیکه تیکه کردم و بردم بالا و دونه دونه دادم تو دهن همسری. چند تا تیگه خورد و دیگه نحورد و بعدشم چند تا قرص خورد و دوباره خوابید. کمی تبش اومد پایین اما تب و لرز گرفتش و یه پتو دیگه هم انداختم روش. ساعت نزدیکای ۲ شده بود و منم همین طور دستمال می زاشتم رو پیشونی همسری و همش فکرم پیش آش نذریم بود که چی میشه. آخه خیلی چیزا را تو خونه نداشتم. به همسری گفتم و اون گفت دیر نشده؟ منم گفتم نه تا ساعت ۸ آماده میشه. گفت از جیبش پول بردارم و برم خرید کنم. منم پول برداشتم و رفتم بیرون. خرید کردم و اومدم خونه. شروع کردم به آش پختن. وسزاش مدام می رفتم بالا و به همسری سر می زدم و حالش یه دقیقه خوب بود یه دقیقه بدتر میشد. این دفعه همسری گفت برو ببین مغازه رو به ر ویی گوشت بره داره یه گیلو بگیر واسم آبگوشت یخنی درست کن. یعنی آبگوشتی که هیچی نداره نه رب و نه پیاز داغ و هیچی. فقط فلفل سیاه داره و تمام مواد مغذی گوشت میره تو آب گوشت. منم رفتم مغازه رو به رویی و گوشت هم داشت یه کیلو ۹ پوند. آوردم ولی نمی دونستم تو زودپز بزارمش یا همین جوری چون همسری گفته بود گوشت بره زود می پزه. منم همین جوری گذاشتم بپزه. خودمم مشغوله آش شدم. یک و نیم ساعت موند اما بازم وقتی واسه همسری بردم گفت نپخته گوشتش. یه دفعه بردم بالا گفت اگه از جاش بلند بشه سردش میشه. منم پتو را انداختم روش و خودمم کنارش خوابیدم که گرم بشه که هر دومون خوابمون برد. وقتی بیدار شدم آبگوشتش سرد شده بود منم اومدم پایین و دیدم آشم جا افتاده. ساعت ۶ بود که آش آماده شد.زیر دیگ را خاموش کردم و دوباره واسه همسری میوه پوست گرفتم. بردم بالا و کمی خورد. به یکی از دوستاش زنگ زد که جاش بره سر کار و یکی دیگه هم بره کمکش. یکیشون زنگ زد و کلید خواست و منم گفتم بیاد از خونه ببره و بهش گفتم ما دعا هم می خوایم بریم.گفت میام دنبالت.منم دیدم ساعت ۷ هست و یه ساعت وقت دارم تا آش را گرم کنم. اون یکی دوستش زنگ زد و گفت از سر کار که بیاد یه سر می یاد پیش همسری. منم رفتم پایین شروع کردم به تمیز کردن آشپزخونه که حسابی ریختو پاش بود. ساعت هفت و نیم بود که دوست همسری اومد در حالیکه هنوز آش گرم نشده بود. منم دستپاچه شدم و تند تند همه چیزو آماده کردم و بردیم گذاشتیم پشت ماشینش و خودم اصلا فرصت نکردم آماده بشم و برم دعا. موندم خونه و هنوز ۸ نشده بود که اون یکی دوست همسری اومد و کلی دارو با خودش آورده بود. رفت بالا پیش همسری و منم واسش آش گرم کردم و پیاز داغ درست کردم و همسری دواها را خورد و خوابید و ما هم پایین شام خوردیم. نیم ساعت رفتیم بالا و شروع کردیم دستمال گذاشتن رو پیشونی همسری دو تایی. دوباره اومدم پایین و آبگوشت گرم کردم و این دفعه همسری خورد و دوباره فرص خورد و دوستش رفت و منم کنار همسری دراز کشیدم ساعت ۱۰ و نیم بود. حال همسری کمی بهتر شد و خوابش نمی برد. همین جوری دراز کشیده بودیم که از بیرون صدا اومد. بلند شدم و از پنجره نگاه کردم دیدم خونه رو به رویی آتیش گرفته و از پنجرش کلی دود سیاه می یومد بیرون. چند دقیقه بعد دو تا ماشین آتیش نشونی اومد و خیابونو بست و شروع کردن به شکستن در خونه و بقیه کار ها. دو ساعت کارشون طول کشید و بعدش هم ماشین پلیس اومد و صحنه را بررسی کرد و بعدش هم یه ماشین دیگه اومد و شروع کرد به در و پنجره خونه رو به رویی تخته کوبوندن. البته من خوابم برده بود اما از صدای میخ زدن به تخته ها بیدار شدم. ساعت ۱ شب بود. همسری دوباره تب کرده بود. گیج شده بودم از صبح هرکاری به فکرم می رسید انجام داده بودم این چه جور مریضی بود که هیچ راهی نداشت. دکتر هم نبردیمش چون دوستش گفت قبلا هم همین جور مریض شده بود بردیمش کلینیک و دو ساعت تو نوبت نشست و بعدشم فقط بهش مسکن داده بودن. این شد که اصلا نبردیمش دکتر. خلاصه صبح شد و دوباره همون جور. همون برنامه دیروز و تب کردن و عرق کردن و منم همش عرقشو خشک می کردم. شب هم مهمونی دعوتیم. واسه همین همسری گفت می خواد بره دکتر شاید بهتر بشه. این شد که همسری رابردم حموم .
لحظات قشنگ : واسم دوست داشتنی بود تمام لحظاتی که عرق پیشونی همسری را خشک می کردم و دستمال رو پیشونیش می زاشتم و وقتی هم که حمومش کردم و ناخن های دست و پاشو گرفتم. احساس می کردم که همسری به من تکیه کرده . اگرچه از مریضی همسری خیلی ناراحت و خسته بودم اما لحظات غم و شادی همیشه د رکنار هم هستن. دیروز وقتی دستمال رو پیشونیش گذاشتم یه لحظه بازومو گرفت و گفت دستمو بگیر تو دستت! احساس کردم که چقدر هر دومون تنها هستیم و فقط همدیگرو داریم. هم خوشحال شدم و هم ناراحت. هر چی بود خدا را شکر که گذشت.
الان هم همسری غذا خورده و داره فیلم نگاه می کنه اینجوری بهتره چون اتاق خوابمون کلا بوی مریضی گرفته و پنجره را باز گذاشتم و ملافه ها را عوض کردم و اومدیم پایین.کمی حال و هوای هردومون عوض بشه.
دیروز پسر خالمو دفن کردن تو قم! بعدا بیشتر راجه بهش می نویسم. خدا بیامرزتشون.
تاریخ هایی که واسم فراموش نشدنی هستند شاد و غمگین: